اوقاتی هست که باور میکنم کسی با فاصلهی یک نفس از پشت سرم حرکت میکند و وقتی بیهوا میخواهم سکندری بخورم یا بیفتم در چالهای نگهام میدارد. اول دی بود که سی و هشت سالگی را پشت سر گذاشتم و نشستم پای صحبت دوستی که وقتی هفده ساله بودم، هفده سالهگیِ دوست داشتنی، پدرش را دیگر ندیده بود و من با روپوش بلند و اِپُلدار شاید، شاید هم با رژ لبِ صدفیای که تازه آن وقتها اجازهی نشستن روی لبهایم را پیدا کرده بود و اولین دوست پسری که دوندهی تیم دو و میدانی جوانان بود، از کنارش گذشته بودم و ندانسته بودم که او تازه از گورستانی در جنوب شهر، که شرق نبود اما خاور بود، برگشته و تلخ است، چقدر تلخ. همین که تا پنج صبح پای صحبت هم بودیم، چیزی که از وقت مهاجرت من به اینجا کمتر پیش آمده، و بعد تکانهایی که از آن روز روحام را جا به جا کرد. چراغ دستگاهی(مودم) که روشن نشد، چند روز که چند روز بحرانیای بود. پیچ تلویزیونی که نچرخید، هفتههاست، تلفنهایی که صدا نکرد و کتابهایی که توانایی خواندنشان نبود. همهی اینها گذاشت من فاصلهی خودم را با عصبیتی که داشت دوباره خشمگینام میکرد، با بحثهای بیخود با کینه و نفرتی که مدتها بود کُشته بودمشان، حفظ کنم. نگران و غمگین بودم، اما نه خشمگین. هنوز هم نگران و غمگینام. اما عصبانی ... نه. دارم فکر میکنم. فکر میکنم و فکر میکنم. شاید راست میگویند که من نبودم و درک نکردم روزهاشان را. نخوردم ضربههاشان را. اشک نریختم گازهاشان را. من فقط غمگین بودم و فکر کردم. و من فقط امیدوارم به نوشتن. من امید دارم به کلمه. به چیزی که مرا نجات داد. فکر نمیکنم خیلی لوکس و شیک باشد. مهم نیست اگر کتاب من دوباره گیر آن ساختمان بهارستان افتاده، میدانی که یکی دو باری دوستانام آنجا بودهاند و من بهشان فکر میکردم. میدانی که سراسر ساز است و نوا. حرف از خشونت که میشود من تنها سلاحام را همین نوشتن میدانم و خواندن و بس. برای همین است که حالا من یک زن سیوهشتسالهْ تمامشدهی دو عینکه هستم که هر دو عینک آویزان گردنام هستند و صلیبی که با خود میکشم. من تکلیفام را با همه چیز روشن کردم. با همهی دخترانی که پدرانشان را آن وقتها، در هفدهسالهگی زیبا، یک جایی در ناکجا آباد مدفون کردند، با پدرانی که پسران رشیدشان حالا روی دیوارها با ناخن خط میکشند و این طور تقویم میسازند از روزهای دربندشان. با دوستانام که بد و بیراه میگویند به هر کس و ناکس و گریه میکنند و هیچ چیزی این روزها راضیشان نمیکند و شاید ته دلشان میگویند فلانی خوب قسر دررفت. (خوب با این تعریف بیحاصل بودن این دررفتن هم پیشگویی شده!) با همهی آنها که در هر شرایطی حلقهها را از یاد نمیبرند و مصلحت را و منافع حلقه را به حقیقت ترجیح میدهند. با آنها که خلاف شیوهی اخیر رفتار میکنند و همیشه میخواهند حقیقت و صداقت را پرچم جلوی سر در خانهشان کنند، رابینهودوار.
این میان چیزی که غایت آرزوی من است، کردلیایی است که به پدرش میگوید: پدرجان من شما را دوست دارم به اندازهای که پدر من هستید. نه بیشتر و نه کمتر.* و لیرشاه طردش میکند تا روزگار آن قدر بچرخد که لیر در آغوش کردلیا جان بدهد. و این برخلاف نظر ارسطو تراژدی نیست. این عین عقلانیت و «جونگرفتهگی» است. باید راه بدهم به این عقلانیت و تواماش کنم با مهربانی و آرامش. این طور که بشود سلاح به دست هستم. آن وقت کلمهها میلغزند توی دست و رضایت جاخوش میکند عمق روان.
*خندهدار است که کتابها هنوز با نخ بسته شدهاند و برای پیدا کردن نمایشنامهی لیر و نقل قول درست به مشکل برخوردم. ببخشید.