Friday، July 10، 2009

روی الاکلنگ دنیا، من و تو یک بَر و همه‌ی بقیه، یک بَرِ دیگر

.
.
بعضی‌ها هر از چندی کاری می‌کنند که یک دنیا را بر خود می‌شورانند، اما راضی‌اند.

صبا تهران است. تهران کارزار است. ما این‌جاییم و هیچ‌کس نیست این شب‌ها را، جز من و آراز و فن‌تریر.
آراز- دقت کردی چند روزه، سه چهار روزه، کسی زنگی نزده...
من- دقت کردی چقد اس‌ام‌اس به درد نخوره؟

سکوت.
من- اصلن دوست ندارم آدما پرتم کنن یه ور بعد هر وقت عشق‌شون کشید بیان سراغم.
آراز- اصلن دوست ندارم کسی بیاد سراغم.

سکوت.
تا شب بقیه‌اش را ... باهم‌ایم.
.
.

Saturday، July 04، 2009

باز از سر

.
سی و اندی سال گذشت تا از پیچیده‌گویی و استعاره برسیم به اشارات مستقیم و بی‌واسطه، شاید سه روز کافی بود تا دوباره شبْ کنایتی باشد از ظلم و دیکتاتوری و گل لالهْ نشانی از خون قرمزجوانان وطن. این بار نهال‌های کوچک سبز امید هم مضاف شد.
.

Wednesday، July 01، 2009

اتوپیا



.
رفتم و به زور پیدایش کردم. اسم‌اش منطقه‌ی بی‌طرف بود. هنوز هم هست انگار. اما آن وقت‌ها که بچه بودم از معلمم سئوال کردم و گفت که مال کسی نیست. یعنی چیزی هم ندارد که کسی بخواهد سرش دعوا کند. صحرای لم یزرعی که ... این‌ها را نمی‌گویم الان.
دی شب به این قطعه زمین فکر می‌کردم و نسلی که یک شبه، همان شبی که تا صبح بیدار بود و هی روی صفحه‌ی فیس بوک و توییتر و 7rooz ریفرش می‌کرد، جهید و رشد کرد و بالغ شد. به این قطعه زمین فکر می‌کردم و نسل گودری و از لحاظ‌هاشان. به این منطقه‌ی بی‌طرف فکر می‌کردم و دهه‌ی شصتی‌های نازنین که این یکی دو ماه چقدر خوب فهمیدیم‌شان و دل بردند. به کتاب‌ها و به فیلم‌ها و به عکس‌ها و موزیک‌ها و همه‌ی چیزهای خوب دنیا که بشود توی چمدان با خود خِرکش کنی و ببری توی یک منطقه‌ی بی‌طرف. به صحرای لم‌یزرعی که سبزش کنی. آن‌قدر سبزش کنی که خاطره‌های سرخ و سیاه این چند وقت پاک شود. بعد بگویی بقیه هم بیایند. بقیه که می‌گویم یعنی همه‌ی آن‌های دیگری که پخش‌اند توی دنیا. دست رضا قاسمی و سردوزامی و ساقی و گوگوش و ابراهیم گلستان و فرسی و بهروز وثوقی و ... خیلی‌های دیگر را از آن طرف بگیری و بیاوری و از این طرف هم میرحسین و شیخ و مهرجویی و کیارستمی و حتا بهاره رهنما را- که شاید دیگر نتواند روز خوش ببیند- را با شرط این که هیچی را از شور به در نکنند یا به زبان امروزی‌تر نسبی‌نگر باشند، جمع کنیم و خوش و خرم با هم زندگی کنیم.
حالا از همین دیشب دارم فکر می‌کنم اسم این کشور را چی بگذاریم؟
پرچم‌اش چه رنگی باشد؟
حکومت‌اش؟
و باز همه چیز از نو ...
.
.

Monday، June 29، 2009

راش‌های خوب، راش‌های نازنین

.
دوربین را می‌گردانم. رو به زاویه‌ای که می‌پسندم:
*آن کهنه مبارزی که پوزخند می‌زد و حالا پا به پای بچه‌هایش بادکنک سبز رنگ هوا می‌کند. حالا مات از شعارها و رفتارهاست. از خودش می‌پرسد پس آرمان‌ها چه شدند؟
* وقتی به ب. زنگ می‌زنم و می‌پرسم چه می‌کنی؟ می‌شنوم: دارم ظرف می‌شورم. این خارجی‌ها اومدن همه‌ی ظرفا رو کثیف کردن. تازه رفتن توالت و سیفون رو هم نکشیدن. و احتمال می‌دهد که «پیشو» و بچه‌هایش که شب‌ها تا دیر وقت خانه نمی‌آیند، اغفال شده‌اند از سوی صهیونیست‌ها. و من می‌خندم. کمی تلخ اما خیلی امیدوار.
* وقتی آ. هنوز هم به شدت دارد تحلیل می‌کند، استدلال و حرف و حدیث، هر چند تکراری باشد و هرچند میان کلمه‌هایش هجاهای طولانی سکوت، خارج از عادت همیشه‌اش باشد.
* حتا وقتی پ. حوصله نداشته باشد. زنگ نزند و بی‌خبر باشم می‌دانم که این بی‌خبری با بی‌معرفتی فرق دارد. حتا اگر نگران‌اش بشوم. بعد فکر کنم این روزها نگران چند نفر باید بود؟
* با م. جایی می‌روم و یک کلمه، حتا اشارتی کوتاه به آن چه گذشت بین‌مان و کام هر دو را تلخ کرد نمی‌یابم. نیست؟ فراموش کرده؟ فراموش کردم؟ می‌دانم که نه. خوب است داشتن اهم فی الاهم.
* می‌روم سینما. گیج و پرت هستم. می‌توانم بفهمم که فیلم، درباره‌ی دختریست. دختر کنارم نشسته می‌گوید: مامان دارن پانتومیم بازی می‌کنن. مثل ما. و این ما یعنی م.م.م.ک.ر.ا.م.ف.س.آ.م.م. و ... همه‌ی تک تک‌شان می‌آیند جلوی چشم‌ام وقتی فیلم می‌دیدیم و بحث می‌کردیم و مافیا بازی می‌کردیم و سفر می‌رفتیم و ... و فکر می‌کنم، همین حالا، همین لحظه، دارند به چه فکر می‌کنند؟
* با قد بلندش و با سکوت‌هایش و نگاه غمگین‌اش راه هر حرف را می‌بندد. می‌رود دوری بزند با ماشین. برمی‌گردد. آرام‌تر است. حالا نوبه‌ی من است. می‌روم خرید. پشت فرمان صندلی را جلو می‌کشم، آینه را دست‌کاری می‌کنم و کلید را در قفل‌خانه‌اش می‌چرخانم: تو خیابونا /سر میدونا/ عمو یادگار/ مرد کینه‌دار/ آن قدر بلند فریاد می‌کشد که گوش‌هایم زنگ می‌زند. برایش خوش‌حال می‌شوم. شب وقتی با هم می‌رویم تا باد بخورد به کله‌مان، همان وقتی می‌خواند: نمی‌ماند/ برپا و استوار/ هرگز هرگز/ دست‌های بزرگش دست‌های مرا پناه می‌شوند.
* با مادر راه می‌رویم جلوی دانشگاه تهران. با یونیفورم‌پوش‌ها حرف می‌زند. فرقی نمی‌کند، سیاه و سبز و شخصی و غیره. ته دل می‌لرزم. کاش با خودم نیاورده بودمش. یادم می‌رود که او مرا آورد. مرد جلیقه به تن به من اشاره می‌کند. مادر می‌پرد. سینه سپر می‌کند مقابل من. کنار می‌کشم به طرف مرد جلیقه‌پوش. جشم‌هایش سبز است و سومین نفر را انتخاب کرده. شک در دل و کلمه بر زبان دارد. کلمه‌هایش را می‌پاشد. من و مادر آرام جواب می‌دهیم. توی دلم غنج می‌زند. هنوز دوستم دارد. هنوز.
* دختر زنگ می‌زند. دوازده شب است. پدرش باتوم خورده و کتف‌اش در رفته. غوغایی است آن سوی خط. نگران‌اش هستم. ترس‌اش از سوسک و حتا مورچه... می‌دونی بابات یه قهرمانه؟ می‌تونی از فردا پُزشو بدی. آرام می‌شود. فردایش سربند ساتن سبزی را که توی شادی و هیجان پرتپش هفته‌ی قبل‌تر گرفته بودم و می‌خواستم به یادگار نگه دارم، روبان دسته‌گلی از سه شاخه مارگریت پُر پَرِ سفید کردم و به دیدن دوست قدیمی و هم‌سر قبل‌ها و پدر دختر و قهرمان این روزها رفتم. برق بود توی چشم‌های دختر. دختر کوچولوی دیروز حالا خیلی بزرگ شده بود و انگار از سوسک و مورچه که هیچ از باتوم هم نمی‌ترسید.
.
.

Saturday، June 27، 2009

و در آن روزگار به هر پیرهن مردی بود. و به هر حنجره فریادی*

.
.
.
هیچ هم نباشد، هیچ ِ هیچ؛ کنون پرده برافتاد ...
.
.
.
.

*رمادی ص41/آرش جواهری/چشمه 83

Friday، June 19، 2009

... را بخوانید

.
.
اگر هنوز بقایای بعضی شعارهای انقلاب 57 بر دیوارها باشد نشان‌تان می‌دهم تعدادی از این شعارها را که معمولن هم با کلیشه نوشته می‌شدند با این مضامین: «فلان، ارگان حزب فلان را بخوانید» یا «قرآن را بخوانید» و یا «صمد بهرنگی بخوانید». تشویق به خواندن و سردرآوردن.
اگر نگویید الکی خوش، سعی کنید این روزها: «سور بز را بخوانید.»
.
.
پ.ن: وقتی همه به یک چیز فکر می‌کنیم.(+)

Wednesday، June 17، 2009

نیازی به شرح نیست

.
.
اوکراین:
«یوشچنکو در اکتبر سال ۲۰۰۴ برای به دست آوردن مقام ریاست جمهوری، با نخست وزیر وقت ویکتور یانوکویچ به رقابت پرداخت. انتخابات روز۳۱ اکتبر ۲۰۰۴ با پیروزی خفیف نخست وزیر یانوکویچ که مورد حمایت مقامات کشور روسیه بود به پایان رسید. ولی با اعتراض گسترده یوشچنکو و هوادارانش مبنی بر تخلف و تقلب انتخاباتی حزب حاکم و حضور یک هفته‌ای میلیون‌ها اکراینی به ویژه شهروندان کیف در خیابان‌های شهر که به انقلاب نارنجی نامگذاری شد، باعث شد تا نتیجه انتخابات با نظر دیوان عالی اکراین باطل اعلام گردد و دو نامزد در تاریخ ۲۶ دسامبر مرحله سوم انتخابات را با حضور ناظران بین‌المللی از سراسر جهان از جمله با حضور سناتور ریچارد لوگار رییس کمیته روابط خارجی مجلس سنای آمریکا برگزار کردند. در این مرحله کاندیدای مستقل ویکتور یوشچنکو با کسب ۶۰ درصد آرا به عنوان سومین رییس جمهور اکراین انتخاب شد.»
منبع: ویکی پدیا
.
.

Sunday، June 14، 2009

پسا انتخاب

ببینید می خواهم حاشیه نروم:
1- در این شرایط هر کاری که کنید درست است. حتا اگر بنشینید و خبرها را از این دست به آن دست کنید. حتا اگر بنشینید و گریه کنید. دست کم تخلیه‌ی روحی شده‌اید و فکرتان را باز می‌کند برای تحلیل و تصمیم.
2- بسته به این که آدم صلح‌طلبی باشید یا نه- در این شرایطی که مردم خودجوش شده‌اند- یا اعتراض خاموش می‌کنید( بوق ماشین، پشت بام و اینترنت و تلفن) یا می‌روید توی خیابان‌ها.
3- گروهی که می‌خواهند صلح‌طلبی پیشه کنند منتظر اخذ مجوز تجمع و اعتصاب برای حرکت پشت یک جریان هستندد. و در عین اعتراض خاموش(که ذکرش رفت) آرامش خودشان را حفظ می‌کنند.(من از آن دسته‌ام) به زودی این‌ها هم به بقیه خواهند پیوست چون روشن است که این اعتراضات بدون مجوز قانونی خواهندماند و ما هم البته خواستار تعیین تکلیف برای رای‌مان هستیم.
4- بدترین کار پریدن به هم‌دیگر و خشمگین شدن است. در این شرایط باید اختلاف آرا گذشته و دشمنی‌های شخصی را کنار بگذاریم.
5- یادتان نرود که دوستان خوبی داریم خارج از ایران که هم اینترنت پرسرعت دارند و هم آزادی بیان. پس استفاده کنید و استفاده دهند. به طور مثال آن ها می توانند خبرهای داخل ایران را با ایمیل برای یکی دو سه نفر بفرستند و بقیه پخش کند با ایمیل.
6- فعلن گوگل ریدر و گروه‌های گوگلی و روزنامه‌های اینترنتی به ترین راه فعالیتند.
7- این خیلی مهم است که شما اخبار را در همین انترنت محبوس نکنید. مثال: مادر من کلاس‌های مثنوی‌خوانی دارد و با آدم‌های زیادی در روز برخورد می‌کند. خبرهای موثق را به او می‌دهم و او با مردم در میان می گذارد. به همین ترتیب است کوچه و خیابان و محل کسب و محل کار و شرکت ها.
8- بی‌گدار به آب نزنید. این نسل‌کشی جوانان را که از اول با کشتن روح شان و دزدیدن رای شان و حالا با کتک زدن شان و گرفتن جان‌شان رواج پیدا کرده، دامن نزنید.
.

هرگز جدا جدا




طرح از آراز

Saturday، June 13، 2009

امروز شنبه و تبریک پیروزی


.

رئیس جمهور من میرحسین موسوی است.
.

.
اما تبریک پیروزی باشد تا وقتی یاد گرفتیم وظیفه‌ی ما فقط دادن یک رای نبود و نیست. این می‌شود رای دادنی که پشت‌اش منطق نباشد. اگر برای این رای و نظر خود دلیل محکم و قاطعی داشته باشید؛ پس باید از حرف و حق‌تان دفاع کنید، چون قاعده‌اش این است.

.

.
می‌آیم تهران. فعلن همین را داشته باشید از کسی که شب را تا صبح بیدار بوده و همه کار کرده، فریاد زده، اشک ریخته، خندیده، ... و با تجربه‌ی همه‌ی این‌ها می‌گوید به این نتیجه رسیده که باید پشت حرف‌اش بایستد. این تنها کار منطقی و عاقلانه‌ی امروز است.

.

.

Wednesday، June 10، 2009

تا شنبه و تبریک پیروزی

خسته، گیج و متحیرم. به خودم می‌گویم طاقت بیاور دو سه روز بیش‌تر نمانده. این چند روز فقط بیننده بودم. بیننده‌ی لحظات ناب، تلخ، شیرین، مهیج، خنده‌دار، غم‌ناک .... حالا فکری‌ام که همه را ثبت کرده‌ام یا نه. باید بنویسم. می‌دانم. اما حالا، همین الان دیگر می‌دانم که هر کس خواننده‌ی این جا باشد می‌فهمد و تقریبن مثل خودم فکر می‌کند و رای می‌دهد. باید بروم بیرون. فرصتی نیست. باید باقی‌مانده‌های کوچه و بازار را جمع کرد. می‌دانم و با اطمینان بگویم که می‌دانم نتیجه چه خواهد شد اما لازم است این نتیجه قوی‌تر، پر رنگ‌تر و تکان‌دهنده باشد. این روزها خیلی گیج بودم و خسته و خراب. فکر می‌کنم باید از کسانی که باهاشان گاه تندی کردم یا نفهمیدم‌شان یا مزاحم و بار اضافی شدم عذرخواهی کنم. مردم هر کشور ناخواسته شبیه به حاکمان‌شان می‌شوند*. این چهار سال تندی و خشونت کلام و قانون‌گریزی و دروغ را دیدیم. حالا وقت متانت است و سکوت و وقار و شرافت و صداقت و عمل به قانون. این روزها هیچ وقت فکر نمی‌کردم که مردم‌ کشورم تا این حد دوست‌داشتنی و دل‌نشین باشند.
.
.
.
.
* بزرگی گفته که مردم هر قوم شبیه حاکمان‌شان هستن . الان محل ارجاع ندارم.

Monday، June 08، 2009

میر خرداد

.
(این کامپیوتر نیم فاصله ندارد)
.
آمده ام نشسته ام این جا. روابط این جا جور دیگری است. این جا بی بی سی می بینم. جوری از انتخابات حرف زده می شود که انگار مهد دموکراسی است و همیشه همه آزادانه همه جا حرف زده اند و نوشته اند و دیده اند و هزارکار دیگر. جانم برای تو بگوید نازنین روز اول که آمدم در این آشفته بازار چیزهایی دیدم که همه هم دیده بودند. یعنی اتوبوسی که از آمل می آمد و کارمندان جهاد کشاورزی را می برد ؛ تا به خرج دولت، دولت پر مهر خدمت گزار که رئیسش حتا از خط ویژه هم نمی رود بالای سر پدر مریضش!، چهار پنج روزی تهران باشند و خوب بخورند و رای شان را هم بدهند به «همونی که خیلی نایسه» و برگردند. بعد تا معده ی ما بخواهد این را هضم کند، فهمیدیم که تهران چندان هم که می گویند شلوغ نیست، که این شعور و فهم تا ساعت شش همراه مان بود بعد دریافتیم که هستند کسانی که این روزها شغل دومشان این شده که بریزند و بپاشند و آشوب کنند.
عزیز دل؛ دوست خوب و با معرفت کیمیاست. یک چیزی مثل رقیب با معرفت انتخاباتی، وقتی دلت بگیرد تو را با خودش می برد آن ته ته های تهران، یافت آباد و جاده ساوه و جوادیه و تو به چشم خودت می بینی که «سفره»ی مردم که کم شد رمق های و هوی انتخاباتی از نوع بی بی سی را ندارند. و اگر یک باره چشمت به پسربچه ای خاکی و آفتاب سوخته ای بخورد -مثل همان پسرک چوپان دم خانه ی خودمان میلاد که تو می گویی خیلی «مرد» است- که یک پارچه ی سبزی دور مچ اش بسته که هیچ هم شغل اش نیست. یک هو بغض ات می ترکد.
اصلن چرا هی این طوری می شود؟ چرا این وقت ها مدام یک چیزهایی می بینی از جنس مرام و معرفت و هم دلی. دیگر به بوق هایی که به هوای نشانه های سبز ماشین ها برای هم ولبخندهایی که آدم ها به هم , می زنند عادت کرده ام. به دوست خوب می گفتم فردای روز موعود روز غم ناکی است با وجود پیروزی هم. چون باز آدم ها همان قبلی ها می شوند. چون باز باید تا سه ماه بعد تحمل کنیم چون مدام باید بترسیم از این که چه می شود. چون دیگر زنگ پیام هامان وقت و بی وقت صدا نمی کند و دوستی یا دوستانی دیرآشنا اما عزیز بنویسند بغرند، بجوشند، و خبر بدهند. چون دل آدم تنگ می شود. مثل دل من که حالا برای تو تنگ شده.
این جا اینترنت نبود، فیس بوک هم و ریدر قلم نیوز نبود و یادداشت های خالد. اما دست کم امید دارم که بشوم یک حلقه ای از یک زنجیر که می خواهند یک سر شهر را به سر دیگر برسانند. فردا هم هست، فردا غوغایی است اما بی تو در دل من هم غوغاست. می خواهم برگردم و بروم توی بازار ترکمن یا که میربازار، یک جایی که بشود چندتا دروغ را رو کرد و مردمش به حرفت گوش کنند. می خواهم این دو سه روز همه ی دور و اطراف را سبز کنم. زود برگردم که آرامش می خواهم و سکوت. آرامشی برای چهار و هشت سال و تا ابد.
.
.

Thursday، June 04، 2009

آقای موسوی من هم به شما علاقه‌مندم!

.
.
آقای موسوی! بارها به خودم گفته بودم که چرا می‌خواهم به شما رای بدهم و پای استدلال‌ام چوبین بود و از دلایل‌ام راضی نبودم. اما حالا می‌دانم.
.
.
.
هرچه فکر می‌کنم همه چیز را همه گفته‌اند تنها چیزی که مانده آرزوی موفقیت برای شیخ اصلاحات است در مناظره‌اش با آن مرد کوچک.*
.
.
·
* به گمان من تنها جایی که ممکن است حرف‌هایی از جنس تعقل و آرامش و روشن شدن ذهن زده شود آن جاست که میرحسین و کروبی به دور دوم راه یابند. و میسر نمی‌شود مگر با پشتیبانی همه جانبه‌ی طرفداران هر دو. با شما هستم دوست عزیز! تو که نمی‌خواهی این پاره‌کرده‌زنجیر حتا یک روز دیگر بر صندلی صدارت بنشیند؟ پس دست‌ات را به من بده. آن وقت می‌شود رفتارهای درست انتخاباتی را دید.

Tuesday، June 02، 2009

ترس و لرز

.
.
می‌ترسم... می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. امروز تعداد ماشین‌های حاوی عکس اح.ن. بسیار بیشتر شده بود. تاکسی‌ها... یاد آن روزهای تلخ افتادم. تاکسی‌ها بسیار موثرند. همه پوستر او را چسبانده بودند. مثل کابوس است دیدن تاکسی‌هایی که مدام در شهر این طرف و آن طرف می‌روند. امروز شب‌نامه هم دیدم. سه تا. در جاهای مختلف. تخریب خاتمی بود و یکی اعلامیه بود که او قرار است افشا کند. واقعن چه چیزی را می‌خواهد افشا کند؟! روشن‌تر از روز است دروغ‌گویی‌هایش، خرافه‌گری‌هایش، بی‌ادبی‌هایش، بی‌لیاقتی‌هایش و تحقیرهایش و... هزار که ما نمی‌دانیم و این روزها داریم به برکت این انتخابات می‌فهمیم.
ما مگر از ابتدا حرف‌مان پرهیز از برگزیده شدن او نبود؟ چرا پراکنده شدیم؟ با دیدن چند فیلم که حالا یا خوش‌مان آمده یا نه؟ فعلن فکر کنید کروبی یا موسوی فرقی نمی‌کند.
.
###فعلن فکر کنید و به اطرافیان بگویید اول: رای بدهند ، دوم: به اح.ن. رای ندهند و سوم: با رعایت ادب و نه تخریب، ضمن تایید دیگر کاندیدای اصلاح طلب، نظر خودتان را بگویید. یعنی مثلن بگویید: آقای کروبی هم خوب است و تیم خوبی دارد اما من موسوی را ترجیح می‌دهم. و دلایل‌تان را بگویید. و بالعکس. آقای موسوی خوب است و مدیریت خوبی دارد اما من کروبی را بیش‌تر می‌پسندم و ... این رفتار شما طرف مقابل‌تان را مجاب می‌کند. چون منطقی و آرام و مستدل‌اید. چون بی‌نزاکت و بی‌ادب و دگم به نظر نمی‌رسید. امتحان کنید.
#یادتان باشد هنوز نفس می‌کشند. ایرانیان خارج از کشور همین که تصمیم به رای دادن گرفتید مبارک و میمون است. هنوز برای شاخه شاخه شدن زود است. مردم را گیج نکنید. تخریب نکنید.
اندکی صبر.
.
.