دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۶

از خوشی‌ها و روزهایی که مهم نیست چندمی است

و ما زن‌هایی بودیم که می‌خواستیم عاشق‌مان شوند مثل همه زن‌ها، همه آدم‌ها. برای این عاشقیت به جای میز آرایش و زیبایی چهره، میز کار داشتیم و کلمه‌هایمان را زیبا می‌کردیم و در رویاهایمان به جای سوارکار ورزیده‌ اسب سپید، مردانی خمیده‌پشت با عینک‌های ته‌استکانی و موهای آشفته‌ خاکستری اول خواننده‌مان و بعد قهرمان‌مان بودند.

نقطه اوج قصه‌های ما آن‌جا بود که مرد اثیری‌مان نوشته‌ای از ما می‌خواند و ذکاوت و بکارت نوشته مشتاقش می‌کرد و شهر به شهر و کوی به کوی دنبال نشانی از ما می‌گشت. پیدایمان می‌کرد و بی‌آن‌که قد و هیکل‌مان را براندازد، سیبل کلمات‌مان را نشانه می‌گرفت و سر صحبت را از کلمه باز می‌کرد و دلش می‌خواست گرمای دست‌مان را هم درک کند.

سومین باری بود که توی حمام مرا می‌شست. یک دفعه قبلش هم نشسته پایین پاهایم با دسته‌ تیغ نرمی روی پوست تنم راه می‌رفت و من برایش از قصه‌ای گفتم که سال‌ها پیش نوشتم از زنی که نبود کسی تا بتراشدش. گفتم که آن وقت‌ها تمام جانم را توی داستانم گذاشتم و هنوز تکه‌هایی از روحم توی آن داستان است. برایم مهم نبود می‌فهمد یا نمی‌فهمد. سومین بار بود و حتا دیگر برایم عجیب نبود که شبیه گلدان عتیقه‌ای با دقت دستش را می‌کشد روی پوستم.
آقای نویسنده یک جایی توی کتابش از نقطه‌ای گفته بود که دیگر از آن نقطه به بعد هیجان‌زده نمی‌شوی. من از آن نقطه‌ام، برخورد با آدم‌ها و دیدارهای تازه‌ خیلی وقت است گذشته‌ام.
چیزی که هیجان‌زده‌ام می‌کند حالا و هنوز طبیعت است. آن قدر که هر روز توی چشم‌های مرغ دریایی خیره می‌شوم. تک تک حرکت‌هایش مرا حیرت‌زده می‌کند هنوز. طوق سرخ دور چشم‌هایش و تمیزیش که شبیه برف است. هنوز درخت‌ها شگفت‌زده‌ام می‌کنند. این‌که ریشه در خاک دارند و از خاک تا آسمان سرکشیده‌اند و شکل‌های مختلف از ریشه و تنه و برگ و میوه و پوسته خشک دارند. چطور می‌توانند بمیرند و آن‌قدر جوان زنده شوند که من گریه‌ام بگیرد. زیبایی ظالمانه دریا و نورهای نقره‌ای رویش وقتی از پیچ خیابان پایین خانه می‌پیچم مرا خفه می‌کند. کنارهم‌نشینی خیابان و تراموا و دریا. چربش زور دریا بر شهر و انسان‌ها مرا خوشحال می‌کند. باران سیل‌اسایی که یک باره روی سر مردم و شهر می‌بارد و همه را دست‌پاچه می‌کند لذت‌بخش است. حتا وقتی خودم زیر باران بدون چتر غافلگیر می‌شوم خنده‌ام می‌گیرد با صندل‌هایم و لباسم که سنگین از آب، چندش‌آور روی پوستم نشسته.


من دیگر آن زن نیستم. زن یک‌جانشینی که بنویسد و بنویسد تا یک روزی انسان دیگری کشفش کند و بخواهد برای کلماتش با او باشد. من حالا زنی هستم که دنبال راه خودم، تنها خودم هستم. راهی به مرکز طبیعت به تپش حیات و حیوان. راهی برای حرف زدن با مرغ دریایی و گم شدن توی نقره‌ی آب‌ها. زیاد نمی‌دانم فقط می‌دانم من دیگر آن زن نیستم. حتا دیگر زن نیستم یعنی مهم نیست دیگر. خیلی چیزها حالا دیگر مهم نیست.

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۵

از خوشی‌ها و روزها ۳

امروز متمرکز نمی‌شوم و شاید اثر دو گیلاس شراب دیشب است. چشم‌هایم مدام خیره می‌مانند به جایی و فکرهایم می‌پرند. ظاهرا همه چی روی روال است. صبح اجاره و هزینه‌های تراپی را پرداخت کردم. قبض‌های آب و برق و اینترنت و گاز را از حسابم کنترل کردم و پرداختی‌ها را پرداخت کردم. از حالا برای بیست و چهار روز دیگر و وقت اقامتم آماده‌ام و بلافاصله بعد از آن هم عمل جراحی سنگ صفرا توی بیمارستان خوب. بعد استقبال از بهار و نوروز. با تمام این احوال بر نوشتن و قوه‌ی خلاقه‌ام تمرکز ندارم. این روزها به شدت دلم آشپزی می‌خواهد. دلیلش هم سیر و پیاز و چیلی تفت‌داده و معجزه سبزیجات است. سه چهار نوع سبزی را بدون روغن تقت می‌دهم و پودرهای مزه و سبزی‌های خشکم را رویشان می‌ریزم و بوهای خوب از آشپزخانه‌ام بلند می‌شود. جای آش رشته و کتلت را خالی می‌کنم شاید.کشف تره فرنگی و فلفل قرمز شیرین و سیر تازه زندگی‌ام را زیبا کرده. سوپ‌های رنگارنگ حالم را خوب می‌کند اما باز هم نمی‌نویسم. خسته شده‌ام از بس فکر کرده‌ام که اصلا چرا باید بنویسم. کتاب اولی که چاپ بعدی نشد و کتاب دومی که توقیف شد چه شوق و توانی برایم می‌گذارد؟ آدم‌هایی که نمی‌خوانند و شاید حق هم دارند. توی این زمانه خیلی باید زیبا بنویسی برجسته و جذاب باشد قصه‌هایت. توی این زمانه به گمانم دلم نخواهد در چرخه‌ی این رقابت باشم. یعنی خیلی می‌خواهم به دلم رفتار کنم. الان آشپزی و سبزیجات و حیوانات، مثل همین مرغ دریایی‌ام که هر روز ساعت یازده ظهر با منقارش به شیشه می‌کوبد و مانده‌های غذاهایمان را می‌خواهد می‌خواهم. الان راه رفتن توی کوچه‌ها را می‌خواهم و صورتم را به طرف گرمای آفتاب گرفتن. دلم می‌خواهد فرو بروم زیر لحاف و مکیف باشم. دلم می‌خواهد این چند لباس رنگارنگی را که دارم دو به دو با هم ترکیب کنم و بپوشم و فکر کنم خیلی زیبا و صاحب سبکم. بعد از این همه از دست دادن وزن فکر می‌کنم می‌تونم جبران آن همه احساس در خود فرورفتگی و فرار از زنانگی را چبران کنم. همه‌ی این‌ها برای من جای نوشتن بی‌حاصل را گرفته. باید اعتراف کنم که حتا می‌چربد. نوشتن دیگر دوای دردم نیست یا فعلا نیست. بو طعم رنگ راه رفتن عشق‌بازی طبیعت و سفر و دیدن آدم‌های رنگ به رنگ راضی‌ترم می‌کند.

جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

در جست‌وجوی آن‌که از دست رفته ۶

صبح روز اول هفته این‌جا توی استانبول با آفتاب و موسیقی و مردمی که به هم لبخند می‌زنند شروع شد. صبح آدم‌های من اما یک هفته‌ایست که با تلخی و نگرانی و بهت و حیرت و اشک آغاز می‌شود. فاجعه بزرگ بود اما کتمان نمی‌کنم که یک میل تاریخی در نهاد ما برای استیصال و افسردگی همیشه بوده و هنوز هم هست. چیزی که اول برایم مایه حیرت بود وقتی می‌دیدم این‌جا روزهای عزاداری ندارند و نهایت غم‌شان یک روز است که موسیقی و رنگ را هم از زندگی حذف نمی‌کنند. حالا البته عادت کرده‌ام و حتا فکر می‌کنم وقتی تصمیم به حرکت گرفتم باید حواسم باشد حرکت من فقط جغرافیایی نباشد. دست روحم را هم بگیرم و راهش ببرم. حرکتم از شر به خیر و از سکون به فعل و در نهایت مرگ است. حالا توی این راه استانبول دستم را گرفته. استانبول نه آن‌قدر نگاه از بالا دارد که بابت تفاوتش با بقیه دنیا با تبختر به بقیه دنیا نگاه کند و نه آن‌قدر لاکچری و مرفه و متفرعن است. استانبول زنی است که سعی می‌کند با کمترین امکان بیشترین رنگ و شادی را توی زندگیش بپاشد. حالش که بد می‌شود کولی‌وار و سبک‌پا با هر رنگ و ضربی می‌رقصد و هیچ‌وقت نمی‌ایستد. کسی چه می‌داند شاید مقصد بعدی مکزیک باشد. خیالش را که می‌توانم ببافم چه باک.
این هفته هم‌زمان با پدرنوشت‌هام، سرنوشت احمد را هم روشن می‌کنم. با دو دوست همجنس‌گرا و داستان‌شناس صحبت می‌کنم تا برایشان کار را بفرستم. بهار و تابستان که برسد خانه‌نشینی و یک‌جانشینی را طاقت ندارم. آب‌های فیروزه‌ای و آفتاب داغ منتظرم‌اند باید غوطه بخورم پس تا آن‌وقت نوشته‌ها را به سرانجامی برسانم.
باورم نمی‌شد پشت پوستم چنین آدمی پنهان شده باشد. عاشق پیاده‌روی تا حد اعتیاد. تا این حد منعطف و پذیرای فرهنگ و زبان و رفتار جدید. ملایم و مهربان و تا این حد پرهیزگر. پرهیزم از خاطرات و تلخی‌ها. نمی‌دانم حسرت‌ها کجا رفتند این میان. دیگر حسرت ندارم. دانستنی‌هایم را دیگر برای جاه‌طلبی‌ها تل‌انبار نمی‌کنم. این آدم جدید این روزها بیشتر سکوت می‌کند و گوش می‌دهد. این را به خصوص چند شب قبل دیدم وقتی کبرا با هیجان از حقوق زنان در ترکیه حرف می‌زد. نه که با خودم بگویم: «پووووف این راه‌ها را من هم رفته‌ام چه.» نگاهش می‌کردم و هیجانش را می‌دیدم و امیدوار می‌شدم به دنیایی که دخترم قرار است تویش زندگی کند. از مجموع چهار ایرانی و یک آلمانی و پنج ترک آن قدر همه چیز خوب بود که باورت نمی‌شد این همه جنگ و گریز و عدم تحمل توی دنیا بابت چیست. و هم در دم دلت می‌سوخت که چرا مرز؟ اصلا فلسفه‌ی مرز چیست؟