چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۵

از خوشی‌ها و روزها ۳

امروز متمرکز نمی‌شوم و شاید اثر دو گیلاس شراب دیشب است. چشم‌هایم مدام خیره می‌مانند به جایی و فکرهایم می‌پرند. ظاهرا همه چی روی روال است. صبح اجاره و هزینه‌های تراپی را پرداخت کردم. قبض‌های آب و برق و اینترنت و گاز را از حسابم کنترل کردم و پرداختی‌ها را پرداخت کردم. از حالا برای بیست و چهار روز دیگر و وقت اقامتم آماده‌ام و بلافاصله بعد از آن هم عمل جراحی سنگ صفرا توی بیمارستان خوب. بعد استقبال از بهار و نوروز. با تمام این احوال بر نوشتن و قوه‌ی خلاقه‌ام تمرکز ندارم. این روزها به شدت دلم آشپزی می‌خواهد. دلیلش هم سیر و پیاز و چیلی تفت‌داده و معجزه سبزیجات است. سه چهار نوع سبزی را بدون روغن تقت می‌دهم و پودرهای مزه و سبزی‌های خشکم را رویشان می‌ریزم و بوهای خوب از آشپزخانه‌ام بلند می‌شود. جای آش رشته و کتلت را خالی می‌کنم شاید.کشف تره فرنگی و فلفل قرمز شیرین و سیر تازه زندگی‌ام را زیبا کرده. سوپ‌های رنگارنگ حالم را خوب می‌کند اما باز هم نمی‌نویسم. خسته شده‌ام از بس فکر کرده‌ام که اصلا چرا باید بنویسم. کتاب اولی که چاپ بعدی نشد و کتاب دومی که توقیف شد چه شوق و توانی برایم می‌گذارد؟ آدم‌هایی که نمی‌خوانند و شاید حق هم دارند. توی این زمانه خیلی باید زیبا بنویسی برجسته و جذاب باشد قصه‌هایت. توی این زمانه به گمانم دلم نخواهد در چرخه‌ی این رقابت باشم. یعنی خیلی می‌خواهم به دلم رفتار کنم. الان آشپزی و سبزیجات و حیوانات، مثل همین مرغ دریایی‌ام که هر روز ساعت یازده ظهر با منقارش به شیشه می‌کوبد و مانده‌های غذاهایمان را می‌خواهد می‌خواهم. الان راه رفتن توی کوچه‌ها را می‌خواهم و صورتم را به طرف گرمای آفتاب گرفتن. دلم می‌خواهد فرو بروم زیر لحاف و مکیف باشم. دلم می‌خواهد این چند لباس رنگارنگی را که دارم دو به دو با هم ترکیب کنم و بپوشم و فکر کنم خیلی زیبا و صاحب سبکم. بعد از این همه از دست دادن وزن فکر می‌کنم می‌تونم جبران آن همه احساس در خود فرورفتگی و فرار از زنانگی را چبران کنم. همه‌ی این‌ها برای من جای نوشتن بی‌حاصل را گرفته. باید اعتراف کنم که حتا می‌چربد. نوشتن دیگر دوای دردم نیست یا فعلا نیست. بو طعم رنگ راه رفتن عشق‌بازی طبیعت و سفر و دیدن آدم‌های رنگ به رنگ راضی‌ترم می‌کند.

جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

در جست‌وجوی آن‌که از دست رفته ۶

صبح روز اول هفته این‌جا توی استانبول با آفتاب و موسیقی و مردمی که به هم لبخند می‌زنند شروع شد. صبح آدم‌های من اما یک هفته‌ایست که با تلخی و نگرانی و بهت و حیرت و اشک آغاز می‌شود. فاجعه بزرگ بود اما کتمان نمی‌کنم که یک میل تاریخی در نهاد ما برای استیصال و افسردگی همیشه بوده و هنوز هم هست. چیزی که اول برایم مایه حیرت بود وقتی می‌دیدم این‌جا روزهای عزاداری ندارند و نهایت غم‌شان یک روز است که موسیقی و رنگ را هم از زندگی حذف نمی‌کنند. حالا البته عادت کرده‌ام و حتا فکر می‌کنم وقتی تصمیم به حرکت گرفتم باید حواسم باشد حرکت من فقط جغرافیایی نباشد. دست روحم را هم بگیرم و راهش ببرم. حرکتم از شر به خیر و از سکون به فعل و در نهایت مرگ است. حالا توی این راه استانبول دستم را گرفته. استانبول نه آن‌قدر نگاه از بالا دارد که بابت تفاوتش با بقیه دنیا با تبختر به بقیه دنیا نگاه کند و نه آن‌قدر لاکچری و مرفه و متفرعن است. استانبول زنی است که سعی می‌کند با کمترین امکان بیشترین رنگ و شادی را توی زندگیش بپاشد. حالش که بد می‌شود کولی‌وار و سبک‌پا با هر رنگ و ضربی می‌رقصد و هیچ‌وقت نمی‌ایستد. کسی چه می‌داند شاید مقصد بعدی مکزیک باشد. خیالش را که می‌توانم ببافم چه باک.
این هفته هم‌زمان با پدرنوشت‌هام، سرنوشت احمد را هم روشن می‌کنم. با دو دوست همجنس‌گرا و داستان‌شناس صحبت می‌کنم تا برایشان کار را بفرستم. بهار و تابستان که برسد خانه‌نشینی و یک‌جانشینی را طاقت ندارم. آب‌های فیروزه‌ای و آفتاب داغ منتظرم‌اند باید غوطه بخورم پس تا آن‌وقت نوشته‌ها را به سرانجامی برسانم.
باورم نمی‌شد پشت پوستم چنین آدمی پنهان شده باشد. عاشق پیاده‌روی تا حد اعتیاد. تا این حد منعطف و پذیرای فرهنگ و زبان و رفتار جدید. ملایم و مهربان و تا این حد پرهیزگر. پرهیزم از خاطرات و تلخی‌ها. نمی‌دانم حسرت‌ها کجا رفتند این میان. دیگر حسرت ندارم. دانستنی‌هایم را دیگر برای جاه‌طلبی‌ها تل‌انبار نمی‌کنم. این آدم جدید این روزها بیشتر سکوت می‌کند و گوش می‌دهد. این را به خصوص چند شب قبل دیدم وقتی کبرا با هیجان از حقوق زنان در ترکیه حرف می‌زد. نه که با خودم بگویم: «پووووف این راه‌ها را من هم رفته‌ام چه.» نگاهش می‌کردم و هیجانش را می‌دیدم و امیدوار می‌شدم به دنیایی که دخترم قرار است تویش زندگی کند. از مجموع چهار ایرانی و یک آلمانی و پنج ترک آن قدر همه چیز خوب بود که باورت نمی‌شد این همه جنگ و گریز و عدم تحمل توی دنیا بابت چیست. و هم در دم دلت می‌سوخت که چرا مرز؟ اصلا فلسفه‌ی مرز چیست؟

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۵

خوشی‌ها و روزها ۲

اگر یک روزی سال‌های بعد از من بپرسند بیشترین کاری که در عمرت انجام دادی چیست، کمی فکر می‌کنم و بعد می‌گویم تطبیق دادن خودم با زمانه. خیلی فرق می‌کند با هم‌رنگ جماعت شدن برای منی که یک عمر و هنوز خلاف جریان رایج بودم خواسته و ناخواسته. یعنی ننشستم ببینم جریان چیست و چشم بسته مسیر خلافش را بگیرم و بروم. یک ژنی توی من و برادرم بوده از پدرم که عصیان‌کار بودیم و مجنون. و کیست که نداند جنون همیشه بد نیست و جنون همیشه بیماری نیست و عاقل همیشه درست‌ترین کار را نمی‌کند. جنون درش لذت دارد. جنون تجربه‌ی حس‌های ناب است.
اما تطبیق دادن خود با زندگی چیز دیگری است. این‌که مدام فکر کنی خودت را جای آدم‌ها بگذاری و در چالش باشی چیز دیگری است. قبول جنون دیگران هم از همان چیزهاست. تلاش برای رفتار مدنی هم. یکی دیدن آدم‌ها هم. این‌ها همه‌ آن چیزهاییست که بهشان عادت نکرده بودم از بچگی. فکرش را بکنی همه‌ی ما از شنل مذهب بیرون آمدیم کم‌وبیش، مذهب و سنت. بعد مسیر کوتاهی را طی کردیم تا به مدرنیته برسیم. توی راه بس که کوتاه بود و سریع فرصت تجربه نداشتیم. فرصت زندگی مدرن نداشتیم. حالا شدیم مجموعه آدم‌هایی که مذهبی/سنتی زندگی را یادگرفته‌اند اما الان یک هو افتاده‌اند توی استخر مدرنیته. بلد نیستند چشم‌شان را توی آب باز کنند. زیرآبی بروند و شناهای مختلف را امتحان کنند. فقط می‌دانند چطور خفه نشوند.
مثال چیز خوبی است توی زبان ترکی به قصه می‌گویند ماسال. مثال مثل قصه می‌ماند. مثال که می‌زنم توی یک طوفان ذهنی با خودم درگیر می‌شوم و مدام می‌چرخم و می‌چرخم و سماع می‌کنم و سوژه را از منظرهای دیگر می‌بینم. فکرها هجوم می‌آورند و ستاره‌ها جلوی چشمم برق می‌زنند. شاید تمام این‌ها همان غریزه و الهام باشد. پدیده‌هایی که گاهی از دست خارجند و زیاد قابل تعریف و توضیح نیستند یعنی دیده نمی‌شود که از کجا ریشه داده‌اند و تا کجا می‌روند. آدم فقط نتیجه‌شان را می‌بیند مثل یک نوشته داستان فیلم یا عکس.
در کوچه باران می‌آید. توی این کافه خیابان جیهانگیر که من نشسته‌ام گرم و روی کلیدها می‌زنم بوی قهوه می‌آید.  

از بالای لوح شیشه‌ای نگاه می‌کنم و چهره پوشکین را می‌بینم. قلبم گرم می‌شود و توی ذهنم قصه‌ها سماع می‌کنند. فرار از قصه‌ی امروز کافی است باید ساختن را شروع کنم.