Tuesday، February 02، 2010

همین

کلاریسا نمی‌داند چرا این کار را می‌کند. این که یک باره همه چیز را رها می‌کند. این رها کردن درست مثل آن است که دارد سبد لباس‌های شسته شده را با خودش تا روی تپه‌ای آفتاب‌گیر بالا می‌برد. پر شال‌ آبی رنگ‌اش در باد پرواز می‌کند، به عوض موهای افشان نداشته. و این‌جاست آن لحظه.  کلاریسا آن بالا یک باره سبد را رها می‌کند. جیغ می‌کشد. نه به فریاد شبیه‌تر است. یعنی صدایش بم‌تر از جیغ زن‌های دیگر است. به خاطر سیگارهای پشت سر هم شبانه‌اش است یا ساعت‌های طولانی از روز که حرف نزده یا چی. شاید فقط خسته می شود. شاید بعد از آن مهمانی‌ها و گل‌ها دیگر رمقی نمانده برایش. شاید فکر می‌کرد تا آن لحظه‌ی خاص، تا آن نقطه روی تپه‌ی آفتاب‌گیر دستی دیگر باید می‌بود تا سبد لباس‌ها را که رها می‌کند بگیرد.  شاید می‌خواهد روی چمن‌های آن تپه‌ی  آفتاب‌گیر غلت بزند و همان طور روی شکم دراز بکشد و خودش را به زمین فشار بدهد و فکر کند از این هم‌آ‌‌غوشی باردار ِزمینی دیگر می‌‌شود، زمینی که خیلی به‌تر از پدرش خواهد بود. کلاریسا حوصله‌ی حرف‌های گنده گنده را دیگر ندارد. حوصله‌ی فکرهای عمیق. و مدام می‌خواهد گریه کند کلاریسا. کسی چه می‌داند کلاریسا چه مرگ‌اش شده. خودش هم نمی‌داند. شاید فقط و تنها غمگین است کلاریسا و غم او غمی غم‌ناک است. شاید فقط همین است. 



Saturday، January 30، 2010

رویای نیمه‌شب زمستان

خواب که می‌آید سراغ‌ام، همیشه، بی‌اختیار صفحه‌ی پیش‌بینی هوا را باز می‌کنم. عادت چند ساله است. آن وقت‌ها تهران و حالا بابل‌سر. یک‌جور وسواس است گمان‌ام. آرام می‌خوابم اگر بدانم مثلن تا چند روز دیگر هوا چه طور است. یک بخش‌اش شاید برای این باشد که صبح ساعت شش و نیم از توی جایم داد بزنم که کاپشن‌اش را بپوشد یا چترش را بردارد یا اصلن این روزها کم‌تر بپوشد که وقت برگشتن از مدرسه لپ‌هایش گل نیندازد و لباس‌هایش بوی خام و نرسیده‌ی عرق زنگ‌های تفریح ِ دخترانه نگیرد. اما اصل قضیه انگار امیدوار شدن است که فرداخورشید درمی‌آید؟ روزبرمی‌آید؟ یا فردا هوا بهتر خواهد بود؟ باران خواهد آمد؟ مه؟ یا ابر؟ یا خشک؟...
این فکرهای سکرآور است که خواب را راحت‌تر می‌کند. همین امید به فردا با هر کیفیتی که هست.

Friday، January 22، 2010

ترکاندن از ترانه‌ ترین‌های چشم تر

عاشقانه‌ترین‌هاتان را بنویسید، روزانه‌ترین‌ها، طنازانه‌ترین‌ها، سینمایی‌ترین‌ها، سیاسی‌ترین‌ها و هرچه «ترین» دارید. بگذارید سال 88 اوج همه چیز باشد. اوج هر چیزی که بعدها تاریخ بتواند به آن‌ها اشاره کند. گوش نکنید به کسی که تعجب می‌کند چگونه می‌توانید در این شرایط از پرت‌افتاده‌ترین‌ها بنویسید. داستان بنویسید، شعر بگویید، عکس بگیرید، فیلم بسازید، حرف بزنید با هم بخوابید. تجربه‌ی همه‌ی این‌ها در این سال یک جور دیگری است که شاید دیگر هیچ سالی این طور نباشد.




ببینید ایوان کلیما در روح پراگ چه می‌گوید:« نویسنده‌ای که می‌داند چگونه شخصی‌ترین تجربه‌های خود را عمیق و صادقانه بیان کند، با محیط اجتماعی و قلمرو غیرشخصی نیز بیگانه نیست».
این را تعمیم دهید. این یگانه‌ترین فرصتی است که داریم. یا نابود می‌شویم، یا می‌مانیم. ضرر نمی‌کنیم.


Sunday، January 17، 2010

دقت کردید؟ همان غروب سه‌شنبه بود که آمدید.





یک بسته سیگار مارلبرو لایت خالی که افتاده روی میز، گوگل کروم و آلبوم جدید یوتو و «بوی باروون» ِ ستار که دارد می‌خواند ... یک جوری‌ است. همه چیز همان است که بود. یک بازی اضافه شده و چند اصطلاح و چند خاطره که وقتی می شنوی‌شان انگار خودت هم بودی. مگر چند نفر توی دنیا هستند که مست نباشی، با ته بغضی بتوانی اعتراف کنی به درونی‌ترین حس‌ات و خیال‌ات تخت باشد که همه‌شان خوب می‌فهمند. مگر چند نفر هستند که وقتی داستان براشان خواندی از پشت سرت سکوت معناداری را حس کنی. روبرگردانی و اشک را توی معصوم‌ترین چشم‌های دنیا ببینی. مگر چند زن توی دنیا هست که وقتی موهای‌اش را فر ریز می‌کند و رژ می زند تو -که زنی– دل‌ات بخواهد ساعت‌ها نگاه‌اش کنی و از زیبایی‌اش لذت ببری. مگر چند دختر بیست و چند ساله‌ی معصوم و ساده می‌توانند آن قدر بی‌ادعا دوست صبا باشند و این قدر از واژه‌ی «ایده‌ئولوژی» متنفر باشد.
حالا امروز فردای دی‌روز است و آن‌ها دی روز رفتند. دوستان من دیروز رفتند و من هنوز دل‌ام نمی‌خواهد قوطی خالی مارلبرو را از روی میز بردارم. حالا من واژه‌ی هوش مصنوعی را گوگل می‌کنم تا برای بار بعد در بحث‌های نیمه شبانه و حتا بامدادانه‌مان فعال‌تر باشم. حالا دل‌م می‌خواهد داستان‌های نیمه‌کاره را سر و سامان بدهم چون می‌خوانندم. حال من خوب است*. کاش حال آن‌ها هم خوب باشد، یا دست‌کم بهتر.


*این هم نتیجه‌ی حال خوب (+)