چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۵

در جست‌وجوی آن‌که از دست رفته ۲


استانبول
برایم مهم است که درست و عادلانه بنویسم. انصاف را جانب داشته باشم. برای همین دنبال جمله‌ی اول ‌گشتم. خواستم بگویم یک سال و نیم بس بود تا شیفتگی و هیجانم فروکش کند و بتوانم بگویم لایه‌های متفاوت استانبول را دیدم و شناختم.
اما نگفتم. نگفتم چون دقیق و انصاف‌مند نبود. چون این هزارتوی پیچ‌درپیچ و مطبق را نمی‌شود این‌قدر ساده شناخت. من خیلی هنر کنم مثل لمس‌کنندگان فیل در اتاق تاریک هرچه از استانبول در این مدت حس کردم بنویسم. نه این‌که استانبول به این نوشتن نیاز داشته باشد که این تمرین من است برای قدم‌های لرزان اولیه برای ثبت لحظه‌هایی که همین حالا دارند می‌گذرند و گذشتند. از استانبول شروع می‌کنم که بزرگ‌ترین انگیزه‌ام بود تا در نیمه‌ی دومین نیمه‌ی زندگی بدانم چقدر دیر کرده‌ام. استانبول آرام چهره‌ی دیگر خودم را به من نشان داد.
استانبول برای من یک زن است. زنی که تمام زنانگی‌اش فقط در مادری و همسری خلاصه نشده. زنی که یک دم آفتاب است و یک دم سایه برفش شبیه قطب و بارانش آبشار و آفتابش الوی سرخ آتشی سوزان است. زن میان‌سالی که خوب بلد است چروک‌های گردنش را بپوشاند. با سیلی‌های مردان صورتش را سرخ نگه می‌دارد و وقت مهمان‌داری آن‌قدر مسافرپرور است که کسی نمی‌خواهد از خانه‌اش برود یا اگر برود عهد می‌کند که زودازود دوباره برگردد و برمی‌گردد هم. هیچ‌کس خاطره‌ی همنشینی با این زن زیبا و مهربان را فراموش نمی‌کند.
از نگاه من استانبول مال همه‌ی دنیاست. فارغ از آن همه رنگارنگی پوست و زبان و لباس و این‌که آسیا را به اروپا می‌رساند و دریا و آبراهه‌هایش به همه جای دنیا می‌رسد آن قدر تاریخ غنی و گونه‌گونی دارد و آن‌قدر ادیان و مسلک‌های شکل به شکل کنارهم آرام نشسته‌اند انگار که حبابی فارغ از جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها. حتا اگر توی خود استانبول خونی بریزد، بمبی منفجر شود یا جنگی رخ بدهد فردا با دیدن درخت‌ها و دریا و خمیازه‌ی کشدار گربه‌هایش اخبار را باور نمی‌کنی.
از بارانش هم بگویم. نمی‌دانم تاثیر باران است یا پستی و بلندی‌های تپه‌وار شهر که همه چیز شسته می‌شود.تمیز و شفاف انگار مادری که هرهفته خانه را آب و جارو کند شهر بوی تمیزی و خنکی می‌دهد.
هنوز زود بود گفتن از استانبول. اما برای من مهم‌ترین وجه زندگیست. استانبول مادرم است. مادرم شده.

گمانم باید آرام آرام قصه‌گویی را شروع کنم. توصیف و گزارش آدم را گول می‌زند.

فردا از کسی حرف می‌زنم، ازمردی به نام نیهات.

دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۵

در جست‌وجوی آن‌که از دست رفته ۱

بند آل‌استارهای خاکستری را که بستم یا کمی بعدترش بود که جمله‌ها مثل قطار کند قدیمی واگن به واگن رسیدند. انگار از غار گوش چپم می‌رفتند توی جمجمه چنبره می‌زدند توی کاسه سرم و من داشتم از در خانه بیرون می‌آمدم و بعد از پله‌های انتهای کوچه سبک‌بال پایین می‌رفتم.
گفتم سبک‌بال. همه‌اش زیر سر این سبک‌‌بالیست. انگار زندانی تنم شده‌ام. تن تازه‌ام. ران‌های باریک و پاهای آفتاب‌سوخته‌ام. صورت بی‌غبغب و شکمی که آرام آرام دارد پایین‌تنه‌ام را و زنانگی‌ام را نشانم می‌دهد. چشم‌هایی که هر روز درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند و زنی که دارد با ناز از میان پوسته‌ی زمخت کرگدن‌گونش بیرون می‌آید. زنی که با ناز نگاهم می‌کند و می‌گوید دیگر چه نیاز به درددل کردن با کاغذ و صفحه‌ی سفید؟ اصلا مگر در دلت دردی هم مانده؟ عشق می‌خواستی مردی محکم و قوی و مهربان که داری و به دلت راه می‌آید. لباس‌های دل‌خواسته را می‌پوشی حالا باد لای موهایت نزند که از میان دامنت بازیگوشی می‌کند. شهر نازنین در آغوش کشیدتت. شراب و پنیر و زیتون روی میزت و درخت و آب و موسیقی هم‌نشینت دیگر چه دردی، دیگر چه می‌خواهی؟
و زن می‌گوید همه‌ی این‌ها را می‌دانم. راضی‌ام و کیست که نباشد اما قصه‌هایم را گم کردم. شاید هم قصه‌ها گم‌ام کرده‌اند. آن قدر سبک‌بال شدم که ریسمان بادبادکم از دستشان در رفته و دیگر مرا نمی‌شناسند. بدون قصه نیستم دیگر. می‌خواستم بنویسم و بیاویزم به دیوارم که لحظه‌های بی‌قصه را طاقت ندارم. هنوز طاقت ندارم. علاجم کن.
درد این‌جا بود و من ندیدمش. زن این‌جا نشسته بود و ندیدمش. زن قبل‌ترها زن فربه و گوشتالوی قصه‌گو انگار با معده‌اش خانه‌ی قصه‌هایش را هم بریدند و انداختند دور. حالا می‌خواهم درمانش کنم. قطار کهنه کلمات را راه انداختم غریوکشان برود توی مغزش که دستش را بگیرد به دیوار و باز لرزان قدم بردارد.

حالا برای این بدن تازه و نوپا باید راه کم فراز و نشیبی یافت تا سکندری نخورد و آرام جلو برود.

فردا از استانبول خواهم گفت.