Wednesday، December 09، 2009

را زندگی می‌کنیم

.
.
تداعی تصاویر می‌شود یکی این‌که در فیلمی، قهرمان، که دوست‌اش می‌داری، درهای کافه را به هم بزند و همان‌طورکه عمق میدان پر شده از حرکت رفت و برگشت درها، نمای متوسط از زانو به بالایش را ببینی که آرام بیرون می‌آید. تو در آن لحظه‌ی طوفانی همه‌ی حواس‌ات به لبان اوست و گویش به زعم تو سلیس‌اش...چند ثانیه سکوت مرگ‌بار را که بگذرانی صدای شمرده و بلندش را می‌شنوی که می‌گوید: بکشید مرا، بزنید، تهدید کنید، ببرید... شما مامورید.
تداعی صداها می‌شود آن وقتی که می‌نشینی تا طعم تلخی را که به کام‌ات نشاندند مزمزه کنی . بخواهی بسوزی تا بسازی و آن وقت با تغییر نشانه‌ای می‌شنوی زنی چه زیبا صدای مردی را می‌خواند که دارد می‌گوید: دل‌خوشُم که تو رِ نومزِه کِردُم/پیش پات می‌شینُم دوزانو آی/ ماه‌پیشانو جان ماه‌پیشانو
تداعی معانی هم لابد آن وقتی است که هنوز قصه‌های توی کتاب‌ها دل‌کش‌اند. این روزهایی که از ضعف‌ باکی نداری. قهرمان داستان خودت می‌شوی. دل‌خواسته‌های خودت را می‌سازی. وقتی قلم ِتوی دست‌ات جا به جا زیر جمله‌هایی خط می‌کشد که زندگی‌شان کردی.
بعد دیگر تمام ابعاد و قیاس‌ و ترازو را از دست می‌دهی. معلق می‌شوی لابد چون نمی‌دانی پای‌ات را کجا گذاشتی؛ آن‌جا که رویا یا آن‌جا که باران امروز؟ چه اهمیتی دارد... دل‌ات قرص و خیال‌ات تخت هنوز نه فیلم‌ها و قهرمان‌ها مرده‌اند و نه قصه‌ها و سواران اسبان سپید.
.

Tuesday، December 08، 2009

یک دخترک، یک جلد کتاب و کلاهی از آن خود

.
.
می‌گویند لاغر شو. نمی‌شوم. می‌گویند کم خرج کن. نمی‌کنم. می‌‌گویی بخواب. نمی‌خوابم. می‌گویند مثل ما باش. نمی‌شوم. خانه را تمیز کن. نمی‌کنم. ...اما این میان یک چیزهایی هستند. یک چیزهایی که می‌روند یک گوشه می‌نشینند و روی‌شان تور سفیدی می‌کشم. دورشان مه می‌سازم. نور کم می‌تابانم. نمی‌گذارم کسی بفهمد. چیزهایی از جنس دخترک، دوست داشتن دخترک. همین که می‌گویم دخترک یعنی اسم‌اش را نبرم با این‌که همه می‌دانند. انگار واژه‌ی «دخترک» قرار است همه‌ی دخترکان عالم را ببرد زیر تور سفید. لابلای مه. نور کم. بگذار باشد. بگذار یک روز توی سفری مثلن بین راهی میان جاده‌های پیچ در پیچی کسی از دخترک بپرسد که اصلن«مامانت تو رو دوس داره؟» بگذار رد گم کنم. بگذار فکر کنند این طور. دیگر اصراری ندارم بگویم آن طور. اصلن نمی‌خواهم. می‌گویند برگرد. می‌گویم نوچ. می‌گویند بمان. بمان هوا خوب است. بمان آرامی. بمان دور باش. می‌خندم. توی دل‌ام زیر تور سفید آرام زمزمه می‌کنم: نوچ
حالا هم تنها یاد گرفتم که نوچ‌ها را بلند نگویم. لب‌خند می‌زنم. نمی‌رنجانم. اما زیر تور سفیدم می‌خندم. بلند و غشاغش. از خودم خوشم می‌آید. این همه آدم از فواید این همه نع گفتن حرف می‌زنند اما نمی‌دانند حال و هوای مه‌آلود زیر تور سفید بهتر است. یعنی ول کنی بروی توی خودت. یعنی فقط دست از سرت بردارند. راضی بشوند که بروند. زودتر و تندتر. می‌گویی می‌مانم. اما نمی‌مانی. می‌گویی یک روزی اما هیچ روزی نیست. و من دیگر همه‌ی قواعد این بازی را یاد گرفته‌ام. آن قدر که چشم بسته بازی می‌کنم. شاید یک روزی تور سفید را روی سر تو هم کشیدم. روزی که نشود یک پا را روی یک تخته گذاشت و پای دیگر را روی تخته‌ای دیگر و نهری این میان روان باشد. روزی شاید برسد که من مهره‌ی این بازی نباشم. توی یارکشی با هم این سوی خط باشیم. اما حالا و تا آن وقت من با این بازی یک نفره خوش‌‌خوشانم است. می‌دانی مثل چیست؟ مثل حلزون امروز که داشت روی سنگ پله‌ها خودش را می‌کشاند و نشاند مرا کنارش تا همین طور خیره نگاه کنم. این مال خودم بود. مال خود من بود. حتا حالا که می‌نویسم‌اش می‌دانم که هیچ وقت نمی‌توانم کشش چسبناک بدنش را و نسبتی را که با سنگ ریزه‌ی روی کف پله داشت تا بشود فهمید چند میلی‌متر جلو رفته، نشان بدهم.
فکرش را که می‌کنم می‌بینم نباید مفت و مجانی هر تجربه‌ای را شریک شد. تجربه‌های ناب آدم‌ها خیلی ارزش دارند. تور سفید تور است که باشد، دیدن‌اش به این سادگی‌ها نیست. خسته‌ام. به اندازه‌ی همه‌ی دیوانه‌گی‌هایم خسته‌ام. آن قدر که می‌توانم تمام زمستان را بخوابم و بیدار نشوم. با صدای هیچ زنگی و دق‌البابی. دست‌های نرم و سفید و کوچکِ وفاداری را میان دست‌هایم بگیرم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و خیالم راحت باشد که زیر تور سفیدم به این راحتی دیدزدنی نیست.
.
.

Wednesday، November 25، 2009

خانوم دالوویِ ِعزیز

.
.
لندن یک‌شنبه بازار دارد. درست مثل فریدون‌کنار. بازار بابل‌سر چهارشنبه است. توی خیابانی که موازی با دریاست. اسم خیابان را گذاشته‌اند چهارشنبه بازار. دو طرف خیابان پُر دست فروش می‌شود و یک ردیف هم وسط خیابان می‌ایستند. این طور که یک بار سر خیابان را بروی تا ته و برگردی باید حواس‌ات به دو طرف‌ات باشد از باب سرسری ندیدن همه‌ چیز. کلاریسا از آن سر خیابان وارد چهارشنبه بازار شد. یک کت جین آبی کوتاه پوشیده بود. کلاه کشباف قرمزی هم روی سرش گذاشته بود تا روی گوش‌ها و گوی‌های شیشه‌ای گوشواره‌هایش کنار گردنش پیچ و تاب می‌خوردند. چتری‌های سرخ‌اش روی پیشانی، کج خوابیده بود و وقتی دست‌‌اش را برای کنار زدن‌شان بالا می آورد ناخن‌های قرمزش را می‌دیدی. ناخن‌های نه بلند و نه خیلی کوتاه. شلوار جین آبی تنگ و آل‌استار سرمه‌ای پوشیده بود. تک و توک موهای دور ناف‌اش از سرما سیخ شده بودند. سینه‌های بزرگ‌اش کت کوتاه‌اش را شق و از بقیه‌ی تن‌اش جدا می‌کرد و کلاریسا هیچ‌ وقت قوز نمی‌کرد. از کنار لباس‌بنجل‌فروش‌ها رد شد و از پهلوی کوه سیب زمینی و پیازها و نگاهی به شال‌های رنگارنگ کرد و پیش جعبه‌های چوبی قد و نیم قد ایستاد و یک مجسمه‌ی سربی را برداشت که بالرینی بود؛ یک پای‌اش در پایه‌ی چوبی فرو رفته بود و یک پای دیگرش در هوا و پا در هوا و سربی نگاه می‌کرد دورها را، خیلی دورتر از خیابان چهارشنبه بازار. کلاریسا پول کاغذی مچاله‌ی کف دست‌اش را، آن دست بی‌کاری که حتا موهایش را با آن از روی پیشانی کنار نمی زد، تپاند در جیب ژاکت زن چاق که می‌گفت: «حاج خانم قابل نَبوره» و از کنار بساط ماهی‌فروش‌ها که گذشت نفس‌اش را آن قدر بیرون داد تا جلوی سیرترشی فروشی و رب انارها و بوی ترش و دل‌نشین دَلار پا سست کند و نفس را چاق و لبخندی بزند به پسرکی که محو او شده‌بود و پَر ِچادر مادرش را رها کرده‌بود و برای همین پس‌گردنی محکمی نوش جان کرد. و باز همان طور که پاهای‌اش جلو می‌رفتند، سرش به عقب بود و خیره کلاریسا را نگاه می کرد تا وقتی دور شد.
یک ساعت و سی و هشت دقیقه‌ی بعد بود، توی اتاق خلوتی در متل رو به دریا کلاریسا برهنه نشسته بود بر سینه‌ی مرد جوانی که در راسته‌ی انتهای چهارشنبه‌بازار سیر و گل کلم و پاپریکاهای رنگارنگ می‌فروخت و داشت فلفل قرمزهایی را که به نخ کشیده بود، دور گردن کلاریسا می‌انداخت. باد سرد و تندی هم از دریا می‌وزید و پنجره‌ها به هم می‌خورد و چشم کلاریسا از تندی فلفل‌ها می‌سوخت و اشک می‌ریخت و می‌خندید.
.
.

Tuesday، November 24، 2009

نقد به مثابه متن

.
.
می‌توانست یک «ممنون، ببخشید...» ساده باشد و خش نداشته باشد. ولی خش دارد، تا به‌تجربه‌ی شخصی یادت بیفتد که وقتی مدتی حرف نزدی، شروع به صحبت که می‌کنی همان اول کار صدا کمی خش برمی‌دارد. و همین ماجرای ساده است که این دو کلام ساده («ممنون، ببخشید...») را از عنصری خنثا در داستان تبدیل به عنصری فضاساز می‌کند. با همین نوشتنِ خشِ پس از سکوت است که کلمات «تو» در ذهنِ توی خواننده هم طنین می‌اندازد و تصویر و صدایی کامل از موقعیت او را در در ذهن می‌بینی.
ادامه (+)
.
.

Sunday، November 22، 2009

نفس*

.
دارد به اوج می‌رسد، صدای خفه‌ی آه‌ها و نفس‌ها، گریزی از روزنی در حنجره، زیر این آسمانِ ممنوع که صدای توفان را باید هم‌آوا کرد با هم‌آغوشی‌های پنهانی، زیر تیرِ ترکشِ هزار دلهره و هراس، تنها برای یک آنْ نسیان، یک دم چشیدنِ لذت، میان مرگ‌های پی در پیِ شور و جوانی، جست‌وجوی دلیلی برای یک لحظه، تنها یک لحظه، ادامه‌ی زندگی. حالا سکوت. باز هم سکوت. هنوز سکوت. و بغضی که همین حالا رها شد. هق.
گريه هم فاصله بود
گريه‌ی آخر ما آخر بازیِ عشق
ختم اين غائله بود
غائله ختم شد. دو سالی بعدتر. دیگر خبری از گوگوش نبود؛ الْا جسته و گریخته خبرهایی از زنی با عینک آفتابی، زنی ساکت در استخری عمومی، حتا زنی با عنوان «زن آوازه‌خوان» در رمانی از دختری آن وقت‌ها جوان(نسخه‌ی اول-شیوا ارسطویی). همه افسوس می‌خوردند از نبودن‌اش. هیچ‌کس، هنوز افسوس این را نداشت که چیزی این میان گم شد. «آن»ی که وقتی نفس را گوش می‌کنی هیچ کجای دیگر نمی‌یابی‌اش. تن را. تب را. خواب شاعرانه و هم‌خوابی شاعرانه را
پلك تو فاصله‌ی دست و كاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
تو بگو. بگو این‌ها واژه‌های ترانه‌سراست. اما این کلامْ تنها در صدای گوگوش معنا دارد. یک زن. یک زن که نه روشن‌فکر باشد و نه بی‌مغز. زنی که بداند گاهی باید از مردش بخواهد که او را بشناسد. از مردِ خوب‌اش. گاهی طلاق بگیرد. گاهی توی رویاهاش کج‌کلاخان باشد و بداند که خوشگل است. زنی که تلخ هم باشد. زنی که فریاد بزند. همه‌ی این زن در نفس است که می‌شود خودش. آن چیزی که باید باشد. فارغ از چیزی که برای‌اش می‌خواهند. زنی که تن‌اش را بشناسد. زنی که گریه‌اش در انتهای هر یکی شدنی، ارگاثم روح باشد. هیچ زنی را کامل‌تر از زن آوازهای گوگوش ندیده‌ام. در هیچ کتابی در هیچ شعری در هیچ زمانی. این زن در نفس رسیده بود به تن. تن به مثابه امر مقدس. تن به مثابه خلوت کردن با چیزی که داری. تن یعنی طبیعتِ این زن که می‌داند ماه پیشونی نیست و آسمانی نیست. تن یعنی آن لکه‌ی ماه گرفته‌گی میان شکم. همه‌ی این‌ها را زنی روایت می‌کرد که مرلین مونرو نبود. که لیز تیلور نبود. کوچک‌اندام بود. زبیایی افسانه‌ای نداشت. صدای آن‌چنانی(صدایی که بخواهد با مقیاس دیاپازن‌ها و اندازه‌گیری امواج اولتراساند ویژگی خاص یا استاندارد بالایی داشته باشد) گوگوش فقط و فقط و تنها: «می‌دانست». این دانستن کافی بود که همه جا و هر جا، آن باشد که باید. او ایزدبانوی(مقصود خدای مونث است وگرنه من راه افراط نرفتم) پرفورمنس(اجرا) است. همان کلیپ‌های تختِ رنگارنگ را که باز ببینی، با حرکات گوگوش بود که حجم می‌گرفت و بُعد پیدا می‌کرد. حرکاتی که مال هیچ کجا نبود. مال همان زنی بود که از دختری، این زنانه‌گی را شناخته بود.
حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس
غم نه اما كم كه نيست
هم شب تازه‌ی تو
تركش پرتير عشق
سنگ سنگر هم كه نيست
چه اشتباهی می‌کنم. گوگوش اصلن و فقط و هیچ، زن نبود. آن‌چه که مردانه‌گی و مرام نام دارد میان مردها، گوگوش یک‌جا دارد. کویر را گوش کن. این لحن، لحن یک قهرمان فیلم نوار است، تک افتاده‌گی گری کوپر در تیغ آفتاب فرد زینه‌مان. چه فرقی می‌کند زن باشی یا مرد. می‌خواهد نفس‌اش را بدهد. تلخ می‌گوید که نفس منو بگیر. باخت محتوم. بازی گردو شکستم است و این قدم آخری است. او کم نمی‌گذارد. نه در آغوش نه در عشق نه در یاوری.
حدس روگردان شدن، از من و از راه ما
باور بی ياوری
روز انكار نفس، روز ميلاد تو بود
مرگ اين خوش باوری
خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب
روی تن‌پوشت بدوز
یادم نمی‌آید هیچ وقت که دنبال حواشی زندگی گوگوش باشم. به زیر و بم‌های نهفته‌ی زندگی او سرک بکشم. گوگوش نه تاریخ است، نه فرهنگ، نه موج، نه حتا یک شیوه. گوگوش برای من یک زندگی است. از کودکی تا بزرگسالی و تا میان‌سالی. یک درک است از خودم. من خودم را تا همین حالا در ترانه‌های گوگوش پیدا کرده‌ام. تا همین آخری که نفس است. این روزها من در حوالی نفس پرسه می‌زنم. با آن بلند بلند می‌خوانم و خوش‌ام از این‌که گوگوش آن قدر دست‌نایافتنی نیست که نشود با صدایش هم‌صدایی کرد. با گوگوش من راحت‌ام. خودم هستم. لابد برای همین هم است که خاطرش را خیلی می‌خواهم!
.
.

مرتبط: روشنا(
+)

و

صدا تكه اي از تن است، ادامه تن است در فضا. كلمات را مي شود نوشت و موقتا در كشو ميز گذاشت. رنگها را مي شود روي بوم كشيد و تابلو را در كنج و پسله اي تا اطلاع ثانوي پنهان كرد. در هر دو حالت كلمات و رنگها به هستي خود جدا از تن ادامه مي دهند. اما صدا در "آنيت"خود است كه هست مي شود؛ آواز فقط در بي واسطگي است كه صورت مي بندد.
(+)

.
.

*نفس (آلبوم نیمه‌ی گم شده)(1356؟)
گوگوش
ترانه سرا- شهیار قنبری
آهنگ ساز- آندرانیک

.

Wednesday، November 18، 2009

از یاد رفته



ام‌روز این‌جا، بابلسر، تازه دارد اولین روز زمستانی‌اش را می‌گذراند. امروز و حالا که ساعت هفت صبح است. و صبا رفت مدرسه و هر کاری کردم که لباس گرم‌تری بپوشد زیر بار نرفت. برای همین بود که شک کردم شاید این سرما توی خودم است. اما نه این گلدان شمع‌دانی با آن تک لاخ گل صورتی-که به هوای قرمز قلمه زده بودیم‌اش-، پشت شیشه دارد بدجوری می‌لرزد. دل‌ام می‌خواهد بیاورم‌اش این طرف پنجره، اما می‌دانم که گیاه را نباید لوس کرد. از کجا معلوم که با این هوای خنک و نم باران دم سحری اصلن حال‌اش به‌تر نشده باشد. امروز روز غریبی است. روز اول زمستان. بیست و هفتم هست که باشد، مگر آن زمان‌ها که تقویم نبود و مردم زیاد در بند ماه و سال نبودند، اگر زنی صبح از خواب بیدار می‌شد و هوا را این طور می‌دید، باد دیوانه‌سری که خودش را به در و دیوار می‌کوبد و سوز سردی که می‌آید، هیزم آتش‌اش را چند برابر نمی‌کرد و با خودش زمزمه نمی‌کرد«امروز روز اول زمستان است» و آذوقه جمع نمی‌کرد برای بعد از این؟ ام‌روز روز غریبی است. برای آن‌که ام‌روز سی ساله‌گی را پشت‌سر گذاشت. برای آن‌که ام‌روز سومین روز تجربه‌ی خاک را می‌گذراند، آن‌که ام‌روز در افتتاحیه‌ی نمایش‌گاه عکس پاریس شرکت کرده و نویسنده‌ای چندمین هفته‌اش در زندان را می‌گذراند و آن‌های دیگری که نمی‌شناسم‌شان و ام‌روز که چهارشنبه باشد، روز عریبی است.
ام‌روز شاید روزی است که من متولد شدم. هر قدر که اول دی نباشد، روزی که متولد شدم. این که هر روز بیدار شوی و به خودت بباورانی که آن روز متولد شدی، شاید یکی از این کارهایی است که در کلاس‌های مزخرف مثبت‌اندیشی و فکر و فیلان آموزش می‌دهند. اما هر چه باشد ام روز روز غریبی است و من دوست دارم توی یک روز غریب از نو متولد بشوم. یک روز سرد بارانی. روزی که اول زمستان باشد.
.
.

Sunday، November 15، 2009

بدون برش و خون‌ریزی

.

گرلاوین، مولر، ویدال ساسون و ... (+)


.

Wednesday، November 11، 2009

این زن توی بدن‌ش زندگی‌ه*

اصلن قضیه این نیست که هایده گوش می‌دهم این روزها و گاهی ویگن. این هم نیست که سعی می‌کنم حتمن در روز یک ساعت پیاده‌روی کنم. یا این‌که از آن خشم و جوش و خروش افتادم و نظرات طوفانی نمی‌دهم و حتا جلوی نظرات طوفانی دیگران می‌نویسم که از خامی است. حتا از پخته‌گی خودم هم نیست. یک چیزی هست که مرا ته‌نشین کرده. بله... اصل قضیه این است که من قانع شده‌ام. من راضی شده‌ام به همین‌هایی که هست. رضایتی که هیچ خوش ندارم‌اش. رضایتی که برای‌ام غم آورده. رضایتی که گذاشته مرا سر یک سراشیبی و می‌خواهد با نک پا تلنگر بزندم.
برای آدمی که اگر تخصص در هیچ چیزی نداشته باشد، در شیطنت و شلنگ‌تخته انداختن و اثبات خودش از طریق کارهای دل‌خواسته‌ی محیرالعقول، استاد است گمان کنم این حالت فاجعه باشد. باز هم می‌گویم نه این‌که هایده گوش کردن و گاهی ویگن یا یک ساعت پیاده روی یا جوش و خروش نداشتن نشانه باشد از این سرازیری، نه... اصل قضیه مربوط به قانع شدن است. راضی بودن به این قانع شدن. (داشتم همین‌جا تمام می‌کردم این نوشته را اما د‌ل‌ام نخواست... بگذارم دل‌ام این بار هر کاری خواست بکند)
برای خودم متاسف می‌شوم وقتی خوشی‌ام شده خواندن صفحه‌ی جهان اندوه روزنامه‌ی جهان اقتصاد. نه که اندوه به خودی خود بد باشد اما اگر تنها خوشی اندوه شد، وقتی عادی‌ترین و روزمره‌ترین کار اشک ریختن شد. چیزی این‌جا بیمار است. چیزی این‌جا سرجای‌اش نیست. دخترک قیطریه منظریه گل اول این طوری نبود.آن که به دنگ دنگ ساعت بیگ‌بن گوش می‌داد و می‌شمرد تا مادرش بیاید. آن که از مدرسه فرار کرد یا آن که دور میدان تجریش سوت زنان عده‌ای را دنبال خود دوانده بود. آن که توی برف‌ها می‌خوابید. آن که عاشق شد و از خانه فرار کرد. تاریخ‌چه‌ی تبار هر کس چنین چیزهایی دارد. یک جایی کم رنگ می شود. یک جایی آرام می‌گیرد. یعنی یک جایی موقع‌اش است که قرار بگیرد و ته‌نشین بشود. خود آدم می‌فهمد. موقع‌اش را می‌فهمد. من نفهم نیستم اما می‌دانم موقع‌اش نشده. یک چیزهایی دارند مرا به زور می برند که دستان‌ام را ببندند و به زور بنشانندم. دل‌ام می‌خواهد داد بزنم که: آقا قبول نیست... این جرزنی است. مصداق بارز جرزدن. من هنوز باید بپرم، باید فرار کنم. باید جای زندگی‌ام را عوض کنم. عاشق بشوم. گرم کنم. گرما بدهم. حالا گیریم هایده گوش کنم این روزها اما با همان می‌خوانم و می‌رقصم با عشوه هم«بعد یه عمری صبوری که یارم می‌آد/ اشکای شوقو تو چشمام که یارم می‌آد» خب این یعنی خیلی بد است؟
بله می‌شود این‌جا نشست، باسن بزرگ کرد و مدام داستان نوشت. اما روراست بگویم من این را نمی‌خواستم. منکر جادوی نوشتن و لذت‌اش که نیستم اما مواد خام، برای من از خیالاتم درنمی‌آید، در هم بیاید مخزن محدودی است. باید پرت شد ته دره باید از آن شکستن، کلمات را درآورد. من کنج عافیت را هیچ‌وقت دوست نداشتم میانه‌روی را خوش ندارم، میانْ اصلن هیچ جای خوبی نیست. یا لبه‌ی بالا یا لبه‌ی زیرین. لبه‌ی زَبرین که باشی رضایت واقعی حاصل است و آن زیر هم در چالشی مدام با قدم‌ها و پله‌ها هستی برای بالا رفتن. باید خودم را از این بینابینی نجات بدهم. فردا می‌روم موهایم را کوتاه می‌کنم، خیلی کوتاه... اصلن تیغ‌تیغی می‌زنم و قرمز رنگ‌شان می‌کنم.
پوووووف...خلاص شدم.
.
.
*دیالوگ محشر «گربه روی شیروانی داغ» تنسی ویلیامز(پدربزرگ خطاب به مگی)

Friday، November 06، 2009

The worst is over now





.
Cause I’m broken when I'm open
And I don’t feel like I am strong enough
Cause I'm broken when I'm lonesome
And I don’t feel right when you’re gone away
.
.
.
.



بشنوید(+) SEETHER FEAT. AMY LEE VERSION
توصیه: بدون صدای ایمی لی هرگز...
.
.
پ.ن گاهی باران می‌آید. و تو می‌خواهی بگذارند «پنج دقیقه برای خودت باشی» بعد از آن دقایق مذکور حال‌ات گرفته می‌شود. نمی‌دانی چرا. پنداری این روزها هیچ چیز را نمی‌شود تک‌خوری کرد. از گریه و باتوم بگیر تا عرق‌خوری و آغوش. باید شریک بشوی. در غم و شادی. در خوشی و ناخوشی. در خشم و آرامش ... تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند. ما همه داریم سرنوشتِ هم می‌شویم. ما داریم در هم‌دیگر زندگی می‌کنیم.
.
.

Tuesday، November 03، 2009

ادبیت متن



این‌که خوانده‌ای جایی که «نور می‌پاشد»، وقتی است که ببینی نور دارد پاشانده می‌شود و تو تنها بایستی منتظر تا دست‌آخر بیاید و با تو هم‌آغوش شود و باز افسوس بخوری که چقدر دیر... خیلی دیر شد.
.
*نمک آب‌رود جمعه 8888

Sunday، November 01، 2009

ساعت نحس

.
.
.برای همه‌ی زن‌هایی که لیلی نیستند چوبی هستند که دارکوب تک زده که لیلی هم که باشند مجنونی نیست که تخم مجنون‌ها را ملخ‌ها سال قبل و قبل‌ترش در ویرانی عطشان کویر و بی‌آبی آلت‌هاشان و سست بودن گام‌هاشان خوردند و رفتند بی‌خبر
.
.
لعنت به این موقع از روز که می‌شود که می‌ریزد که قطره‌ها که تلخی که غم دیوار می‌شود و آوار می‌آید ان قدر که انتقام آب سردی می‌شود که کو کو کو نباید که نیست که این طور شدن شدنی که نخواسته بودم‌اش بارانی که نمی‌آید خورشیدی که گرم باز می‌تابد خاطره‌ی تخمی تابستان را و نقشه‌های در سر کسی که می‌خواست خراب کند ریتم ریتم ضربه ضربه تیغ تیغ لمس خون و آه موجی می‌آید از سرپنجه این ساعت که می‌شود تا از توی رگ‌ها حتا سیاه حتا موی رد شود همه جا سرک بکشد و چیزی پیدا نکند همه جا بسته است به هر دری که بزنی چشم‌ها را باز باز نکنی که گوشه‌ی پلک مفری شود مفر فرارگاه فرارگاهی باشد خنده می‌کنی هرزخند هرز می‌خندی گریه می‌کنم تلخ‌اشکی که می‌ریزد جوی‌بار پستان‌ها رگ همه چیز فشرده و دست میان ران‌ها پا روی پا افتاده ورق می‌خورد دل‌دلدادگی هر صفحه‌اش باز شیشه‌ی عینک را کاسه‌ی شورآبی می‌کند صفحه برگردانی هم حتا آدم‌ها می‌نشینند جای هم صندلی هم‌نشین کو کو کو هم‌خواب هم‌پا دست سر راه کار فاکتور می‌گیری دست برداری بردار رد شو قفل کن قفل که بشوی پله‌ها چهارتا یکی می شود و آن یکی آن یکی یک روز آن یکی بود و آن یکی نبود و یکی می‌آید یکی خواسته بود کور بشود همو که خوابیده بود و ما عاشق می‌شدیم هی مدام مدام کو کو کو آن مدام مدام باشد دوام محکم باشد سخت سخت‌تر دست‌کم باشد دست‌کم و دارکوب می‌کوبد و از اوج به حضیض می‌افتد با این کو کو کو کو کو کو کو کو کو کو
.
.

من نبودم


تکذیب می‌کنم هر گونه ارتکابِ متن را در آن‌جا.