Friday، November 04، 2011

بی‌گریز

.
همین و دیگر هیچ. هیچ ِ هیچ هم که نه ولی کمی تا قسمتی بازگشت به گذشته و فاصله از سرعتِ بالا که کیفیت را ضعیف می‌کند و مدام به کمیت و رقابت می‌پردازد، پُر بدک نیست. مثل ِ ... مثلا مثل سواحل مدیترانه که می‌شد روی آب ایستاد بدون دست و پا زدن، بی‌هیچ حرکت و گوش داد به ضربه‌های ریز آب به پوست. بگذار دنیا بدود.
 .
آن طرح نیمه‌کاره‌ی این‌جا که موارد عجیب و باورنکردنی کلاریسا و پروین و آقای میم بود رفته است توی کشو. شاید بقیه‌اش را که تحت عنوان موقتِ «شرحی از مهسا»ست، همان جا ادامه دادم.

Friday، August 26، 2011

تغ اییر

.
.
.
آن‌وقت‌ها که عشق اول و آخرم سینما بود و همه کارگردان‌های سینما را از ادوین‌اس‌پورتر تا کیشلوفسکی
دوست داشتم هم باز می‌نشستم و سرکلاس تاریخ نمایش فهرست می‌نوشتم که گاهی اولش آنتونیونی بود و گاهی برگمن. یک وقت‌هایی زیر همه‌چیز می‌زدم و گدار را می‌گذاشتم سر لیستم و برسون را می‌آوردم بالاتر به خاطر «موشت»‌اش، هفته بعد یک‌هو عشقم به سینمای موزیکال گل می‌کرد و کلا سینمای آمریکا و هوارد هاکس و جان فورد و این‌ها را می‌آوردم نزدیکم می‌خواباندم. این بازی مال خودم بود هیچ کس هم خبر نداشت. یعنی فکر که می‌کردم می‌دیدم دور از اراده و ثبوت قدم است که یک آدمی که ادعایش می‌شود، سلیقه‌اش دائم از این شاخه بپرد روی شاخه‌ی دیگر و چهچهه هم بزند برای همین توی دلم سوت می‌زدم.
الان دیگر این طور فکر نمی‌کنم. حتا مدام سعی می‌کنم فرق کنم.
چند وقت پیش بود که«منظر پریده‌رنگ تپه‌ها» را می‌خواندم و بعدش «بازمانده روز» را نگاهی کرده بودم و فیلم «هرگز ترکم نکن» وادارم کرد کتابش را دست بگیرم؛ نگاهی به فهرست ادبی‌ام کردم و دیدم اصلا روا نیست که آقای ایشی‌گورو صدر این فهرست نباشد و اصلا بیشتر هم روا نیست که آدم درباره فهرستش سکوت کند. شاید حتا باید با بیل اطرافیان را وادار به خواندن آثار این نویسنده ژاپنی‌الاصل انگلیسی‌صفت کنیم. من همین‌جا یک عذرخواهی هم به آقای ادگار دکتروف بدهکارم که خب مجبور بودم و امیدوارم بفهمد حتا بداند که «هومر و لنگلی»‌اش هم زیاد چنگی به دل نزده و باید کمی بجنبد گیرم تبش الان افتاده باشد توی بازار ایران مگر موراکامی نیفتاد؟ دولت مستعجل ... .
.

پ.ن. راستی تب قذافی‌گیرون است. این ماه‌ها  توی مجله داستان همیشه این حسن تصادف‌های جالب پیش می‌آید که چون یک ماه قبل مطالب آماده می‌شوند، وقتی مجله درمی‌آید گاهی اتفاقات با هم متقارن می‌شوند مثل این شماره شهریور که ویژه دفاع‌مقدس بود و رفتیم سراغ دیکتاتورهایی که کتاب نوشتند. یک تکه از چیزی به اسم داستان به قلم قذافی داریم که به قول دوستان «کرکر خنده» است. من دوستش داشتم اصلا هر سیاستمداری که باعث خنده شود، بودنش خوب است هرچند شاید نه برای ما ولی برای تاریخ. آدم که نباید همین یک قدمی خودش را ببیند. باید برای کسالت نسل‌های بعد فکری کرد.

پ.پ.ن. حیف از سفری که بروی و نتوانی با عکس و شرح و تفصیل و بیل بقیه را تشویق کنی به جمع کردن پول و رفتن. یعنی می‌شود یک روزی مجبور نباشیم چیزی را که نیستیم نشان دهیم؟  (عجب آرزوی عجیبی...)
.
.
.

Tuesday، August 23، 2011

از مزایای سفر


هیچ واجب نبود نشستن سر میز صبحانه هتل، خوردن چای و عسل و آب لیمو و نوشتن از این که چقدر من هنوز جوان و تازه ام و می توانم کارهایی کنم مثل سوار سرسره آبی و لذت بردن از آزادی و شبش هم ببینیم لیبی آزاد شده. غوطه رفتن زیر آب، جنگیدن با موج های دریای مدیترانه. گشتی ، قایق تندرو و ... تمام تجربه های منحصر به فرد زندگی و موقع انجام همه شان به خودم می گویم: سپینود شاید دیگر نشود... برو.... قوی باش. سن و سال و تیزهوشی را تنها گذر زمان مشخص نمی کند، شرایط زندگی است که معلوم می کند.

Saturday، August 13، 2011

فقط برای لذت بردنم

این پست صرفا برای لذت بردنم است. برای چشیدن لذت ناب که توانستم از محل کارک وبلاگم را به روز کنم نه فقط نفس میانه کار بودن، این که هیچ چیز جلویم را نگرفت. فیلترینگ بلاگ‌اسپات یکی از ناجوانمرادنه‌ترین کارهایی بود که میان انواع اعمال ناجوانمردانه‌ی دیگر انجام شد و سکوت من هم تن‌داده‌ترین خصلتم بود. هر قدر هم حوصله نداشتم و غمگین بودم، باید دست‌کم یک غری می‌زدم. شاید هم از همان‌جا شروع شد. نه نه... از این جا شروع شد که برای توجیه خودم یا دیگران فکر کردم که نوشتن داستان و گرفتن یک گوشه‌ي کار فرهنگی هم یک جور حر کت است و به نظرم حرکت موثری هم هست، یعنی وقتی آرمان‌گرایانه نگاه کنی که خب آرمان‌گرایی مثل روشن‌فکری و ملحقاتشان حالا حکم ناسزا دارند. مدت زمانی گذشت و فکر کردم که مگر صمد بهرنگی کتاب به روستاها نمی‌برد؟ خب الان هم به همین نیاز داریم هر طوری هست باید خواندن کتاب را همه جا باب کرد. باز هم این گذشت یعنی همیشه همه چیز می‌گذرد و تمام می‌شود مثل همین طرحی که مدتی است دارم توی وبلاگ می‌نویسم و حالا رفته توی صندوق. حالا دیگر خیلی خسته‌ام. دارم دست صبا را می‌گیرم با چندتا دوست آخر هفته را می‌روم آنتالیا، هیچ پزی در این جمله نیست. من اصلا اهل بیچ و مالیبو و لباس‌های هاوایی‌طور و سالسا دنسینگ و آفتاب گرفتن و موخیتو نیستم. نه که بد باشد، روحم دیگر مرده و برایش دیگر یک روز خوب نمی‌آید، بیاید هم دیگر راه لذت بردنش را بلد نیستم الان اوج لذتم همین نوشتن و فرستادن از طریق نامه است، انگار که وبلاگم دوستی باشد، همان دوستی که هیچ وقت نبوده و برایش بنویسم. خز است قبول اما باید به کسی بگویم مثلا که این عکس کورتاسار کنار مطلب کوتاهش در این شماره که خواهد آمد چقدر خوب است و چقدر دلم را خواستار خواندنِ کورتاسار کرده توی همان اتاقی که الان به دوستی که آمده بود این‌جا، که خیلی می آید این‌جا که من به بهانه‌اش یک لبخندِ دست‌کم بزنم، گفتم؛ اتاقی تاریک و خنک، حتا سرد آن‌قدر که بازوهایم یخ کند و لحاف را که رویشان بکشم خوشبختی بی‌حد و حصری حس کنم. این شب‌ها با خودم فکر می‌کنم الان توی آنتالیا مردم دارند زندگی می‌کنند، مثل لندن، همان خانه دو طبقه با خیابان کنار ریجنتز‌پارک که وقتی هیچ ماشینی هم از آن رد نمی‌شد، باید منتظر چراغ سبز عابرش می‌ماندم، درست همین حالا دارند چه می‌کنند؟ و وقتی آن‌جا باشم این‌جا بقیه چه می‌کنند؟ تحریریه بغلی می‌خندند، ایمیل‌ها می آیند و می‌روند، مجله پخش می‌شود و با وجود دوره‌ی سه چهار باره‌اش توی دستمان می‌گیریم و غرق می‌شویم. مادرم همان کارها را می‌کند و پسر همسایه‌ی بالا باز هم می‌دود و آب روزهای پنج‌شنبه و جمعه باز فشارش کم می‌شود. اما من می‌توانم هر جا که باشم با ایمیل وبلاگم را به روز کنم و لذت ناب را درک کنم!