دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷

سُرمه‌ی چشمات پیشُم‌ه، تو دستُم‌ه


.

.

- نباید گرفته‌گی غروب توی چشمات بیفته...

دختر دایی گم‌شده/ داریوش مهرجویی

.

.

.





پ.ن. بعضی وقت‌ از اوقات می‌شود که انتخاب از ایجاد دشوارتر. چیدن یک گل از میان گلستان تا کاشتن. این از آن باب که دیالوگ محمود کلاری به خسروی کارگردان (- آقا نور رفت... نمی‌شه دیگه...خودت که می‌دونی خسرو جان یه لحظه‌َس) را نیز می‌شد چید. از این «یه لحظه‌»ها زیادند. و انتخاب هم خود«یه لحظه» است..

.

۵ نظر:

mehran گفت...

kheili kheili kheili ghashang minvisi

ابوالفضل گفت...

چه موتیفی ایجاد کرده بود توی اون فیلم...

حنا گفت...

همیشه مسئله همین یک لحظه هاست. یک لحظه هایی که مرتب از دست می روند و آدم هیچ حواسش نیست.

نفیسه گفت...

هی خواستم بنویسم، ننویسم...
آمدم بگویم خوشحالی اش تا چند روز همراهم بود. این که سپینود مرا می خواند.

Negin گفت...

سلام سپینود جان. روزهای آخر سالتان خوش
+ ممنونم :)