‏نمایش پست‌ها با برچسب در کوچه باد می‌آید،. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در کوچه باد می‌آید،. نمایش همه پست‌ها

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۹۰

بی‌گریز

.
همین و دیگر هیچ. هیچ ِ هیچ هم که نه ولی کمی تا قسمتی بازگشت به گذشته و فاصله از سرعتِ بالا که کیفیت را ضعیف می‌کند و مدام به کمیت و رقابت می‌پردازد، پُر بدک نیست. مثل ِ ... مثلا مثل سواحل مدیترانه که می‌شد روی آب ایستاد بدون دست و پا زدن، بی‌هیچ حرکت و گوش داد به ضربه‌های ریز آب به پوست. بگذار دنیا بدود.
 .
آن طرح نیمه‌کاره‌ی این‌جا که موارد عجیب و باورنکردنی کلاریسا و پروین و آقای میم بود رفته است توی کشو. شاید بقیه‌اش را که تحت عنوان موقتِ «شرحی از مهسا»ست، همان جا ادامه دادم.

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

کمی از من ِ خودم

.
.
هر بار ذهنم مشغول یک طبقه می‌شود. با خودم بازی‌ای می‌کنم که طی آن، بفهمم کدام طبقه‌ی آپارتمان روبه‌رو را ببینم. از دوست‌داشتنِ کم‌تر به دوست‌داشتنِ بیشتر یا که اتفاقی، حتا مجبور کردن چشم‌هایم به خیره شدن، تنها به یک پنجره از یک طبقه، محدود کردنِ خودم. تنها دل‌خوشی من شاید این باشد که خودم را از این بی‌تکانی و بی‌حرکتی محدودتر کنم. وقتی فقط تخم چشم‌هایم حرکت می‌کنند و نوک انگشت‌هایم - هم دست و هم پا البته - گاهی با محدودتر کردن خودم یعنی تکان ندادنِ تخم چشم و یا سه بند هر انگشت، باعث خوشحالی خودم می‌شوم که «اوضاع از این هم می‌توانست بدتر باشد» و نیست. 
در حقیقت بدترین وضعیتِ من، همین حالا، این است که دیگر نمی‌توانم خودم را بکُشم. یاد حرف دوستم که حالا اجازه‌ی نزدیک‌ شدن به من را ندارد می‌افتم؛ هژیر که برادرش هژبر با قرص خودش را خواب کرده بود و تا آن وقت چهار سالی بود که مثل زیبای خفته گوشه‌ی آفتاب‌گیری از خانه‌شان افتاده بود. هژیر اعتقاد داشت که هژبر با یک اشتباه محاسباتی در تعداد قرص‌هایش کنار هدف زده و خواب و مرگ را تاخت زده. آن وقت به من گفت بهترین راه که هم فال باشد و هم تماشا سقوط است. و از داستان‌هایی گفت که کم هم نیستند و در فاصله‌ی این افتادن و سفر عمودی نوشته شده است و به نظرش تجربه‌ایست عالی و خب محاسبه‌ی من هم مثل هژبر اشتباه بوده چون طبقه‌ی سوم و کامیون ماسه‌ای که همان‌وقت از کوچه رد شد و آقای میم که به سرعت مرا رسانده بود تا نزدیک‌ترین بیمارستان، همه نقشه‌ها را به هم ریخت. 
حالا از میان این طبقه‌ها غیر از آقای میم و کلاریسا، پروین بیشتر چشم‌ام را می‌گیرد. به خاطر برهنگی‌اش است؟ نمی‌دانم. شاید این هم باشد چون یادم رفت بگویم که من غیر از چشم و انگشت‌هایم، عضو فعال دیگری هم دارم.
.
.
پ. ن. این‌ها همه یادداشت‌هایی است داستانی که از چند پست قبل شروع شده، بهانه‌ای برای این‌که این‌جا زنده باقی بماند. تلاشی برای بقا.



یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

از انتهای کوچه صدای بععععع می‌آید

ک. د از خواب می‌پَرَد. اسمش را مخفف کرده چون هفته‌ی پیش، روز سه‌شنبه، گوشه‌ی دفترچه‌ی یادداشتی که سَرِ آبی‌رنگ یک اسب روی جلدش حک شده، به این قطعه که روزی یا شبی یادداشت کرده، برخورد: «من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک»، ظرف‌هایش را از بالای پنجره ریخت پایین. سه‌شنبه‌ها همیشه روز عجیبی است که بَر آن حتا برف می‌بارد یا دانه‌های برنج خودکشی می‌کنند ته یک چاه تاریک. صدای ظرف‌های شکسته مهسا را از جایش بلند کرد. مهسا گفته بودم؟ پرستارم. فضول، پر از اعتماد به نفسِ خیالی و نفرت‌انگیز. من که این‌جا نشستم که سرم کج افتاده و گاهی آب دهنم کش می‌آید و سرازیر می‌شود روی یقه‌ام، مجبورم روبه رویم را نگاه کنم؛ اما مهسا... دخترک فضول و پررویی‌ است که خودش را زورکی عاشق آقای میم کرده تا روشنفکر باشد. اصلا فکر می‌کنم باعث این‌که کلاریسا خودش را ک.د. نامیده و درها را روی خودش بسته، آقای میم قلمش خشکیده و باند رول جوهر دستگاه تایپش دیگر هیچ‌کجا پیدا نمی‌شود و این‌که پروین آینه‌هایش را با زن‌های منعکسش شکسته، خودِ خودِ مهساست و من قسم خورده‌ام که یک روز انتقام آپارتمان روبه رو و ساکنین‌اش را از مهسا بگیرم. آن روز یک روز سه‌شنبه خواهد بود.
.
.

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

سپیدار بلند نازا


حالا هنوز توی این آپارتمان کوچک پروین مدام یادش می‌رفت لباس بپوشد. عادتش شده بود. عادت از قدیم مانده بود. خانه‌های قدیمی، یک طبقه بودند و ایوان‌دار، ایوان‌ها سقف‌دار و تا هرجا سرک می‌کشیدی، نمی‌شد توی خانه را بسُکی. حالا این‌جا هم باز لخت بود، هر قدر هم می‌دانست از روبه رو دست‌کم شش خانه می‌بینندش، از پشت سر هم پنجره‌هایی، شیشه‌هایی، روزنه‌هایی را می‌توانست بشمارد. توی خانه هم که آینه‌ها نامحرم بودند. غیر از دستشویی که تا سینه‌ها را نشان می‌داد، دو تا آینه‌ی دیگر هم بود که یکی تا ران‌ها و آن یکی تا زانوها را هم نشان می‌داد. هیچ وقت خودش را توی آینه نمی‌شناخت. حتا نیم‌نگاهی نمی‌کرد. انگار زن‌های لخت و برهنه‌ی توی آینه‌ها زن‌های دیگری بودند خودخواه و حسود. توی کارها کمک نمی‌کردند. موقع گریه‌هایش خودشان را به ندیدن می‌زدند و وقت‌هایی که با خودش می‌رقصید، همه دوره‌اش می‌کردند و توی گوش هم پچ‌پچ می‌کردند. اماپروین همیشه باهاشان بود وقت اشک و درد روبه‌روی‌شان نشسته بود. حالا خط قرمزی روی گردی پ.ستان‌ راست پروین افتاده بود که نه خودش و نه هیچ کدام زن‌ها نمی‌دانستند از چیست. مثل رد سوختگی، رد چاقوی داغ یا شمشیر گداخته، انگار توی خواب شکنجه‌اش کرده‌اند. یادش نمی‌آید. لابد چون عضو بی‌خاصیتی بوده. نه کامی داده و نه کودکی سیر کرده. سترونِ سترون.

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

این‌جا هنوز هوا سرد است و عقل از من فرار می‌کند

تجریش این‌طور است. این‌طور که آخرین ساعت‌های سالی را قدم زنان و بی‌خیال بتوانی گز کنی و کسی هم نپرسد خرت به چند من. یله بدهی بگذاری هر چقدر دل‌شان می‌خواهد به تو تنه بزنند و دست‌مالی‌ات کنند. این ساعت‌های آخر اگر مثل توی‌زرورق‌بزرگ‌شده‌ها رفتار کنی بدتر انگشت‌ات می‌کنند. یله بده، دست باز و سینه جلو... آها همین است. آن وقت می‌توانی یک کاسه آش داغ را همان طور خوش‌خوشان بخوری و سه شاخه شب بو را از ته وانت طرف برداری به مفت و بعدش اگر خیلی دل‌ات سوخت که زنش زنگ زده و می‌پرسد از مردش که بالاخره این دم آخری کی می‌رود خانه بنشیند پای سفره‌ی هفت سین پیش بچه...، از میان یک پول آبی و یک سبز و یک زرد، زرد را درآوری و شرم‌زده بدهی بهش و مرد که داد زد خانوم بقیه‌اش، لای تن‌های داغ از هرم تعجیل گم شوی. تخمین زدم از آن‌جا تا مثلن میدان نیرو هوایی چقدر راه است یا تا سه‌راه سوسکی حتا تا مجیدیه و افسریه تا میدان شاه‌پور. نگران‌اش شدم هشت و سی و پنج. خنده‌دار بود اما من روی نیمکت پارک شطرنج نشسته بودم و به خم یال‌های اسب سیاه فکر می‌کردم و منتظر ساعت نه و یازده دقیقه بودم- که فکر می‌کردم سال نو می‌شود به اشتباه- نگران مرد که بالاخره شب بوهایش را فروخت و رفت و رسید خانه یا نه و می‌لرزیدم از سرما و دست آخر تف کردم و شاشیدم به خودم و هر چه معتقدات و غیرمعتقدات است. لعنت به این سالی که من تویش ترک شدم. لعنت به تو که نمی‌دانی ترک‌شدگی چیست و لعنت به سی و هشت‌سالگی و ترک شدگی و لعنت به مادری که باید بغض‌اش را بخورد و مدام بخندد تا دخترش فکر کند این‌ها اداهای عادی همه‌ی نویسندگان دنیاست و خوش‌حال باشد که مادرش درست مثل همه‌ی نویسنده‌های بزرگ دنیاست. خوش‌گل شده است لامصب. یعنی برایش خوش‌حالم و اصلن دلم نمی‌خواهد از فکر لباس صورتی و لاک و سایه‌ی چشم آبی رنگی که تازگی پشت پلکش می‌زند، دربیاید. دوست ندارم به جز ساسی مانکن چیزی گوش بدهد و وقتی زمزمه می‌کند« به یاد یاری خوشا قطره اشکی» پشت‌ام می‌لرزد. می‌دانم دوستش دارم و از این تنها فکت زندگی‌ام بدم می‌آید چون می‌دانم تنها کسی است که مجبورم کرده به زندگی و وادارم کرده به لذت بردن. تنها کسی که جلوی تباهی را گرفته. بقیه همه تباه کردند و رفتند. صبا اگر در مقابل تمیز کردن کمدش مسئول نباشد، در جلوگیری از بدبختی ِ کامل من مسئول است. بقیه‌ی آدم‌ها یک سره بی‌مسئولیت‌اند. پرت شدم. همیشه پرت می‌شوم. نباید این متن را توی وبلاگ بگذارم. می‌دانم. ولی دست آخر می‌گذارم و نمی‌دانم چرا. لابد چون می‌خواهم همه نچ‌نچ کنان سر تاسف تکان بدهند... نه تف... فقط می‌خواهم خلاص بشوم از این حرف‌ها اصل مطلب این بود که بیایم و پز بدهم که من به همه‌ی آدم‌های متفاوت و فردگرا یک سور زدم. یک ساعت بعد از سال تحویل بنزین زدم توی یک جایگاه خلوت و با یک پراید نوک‌مدادی ِ صندوق‌دار داغان راهی جاده‌ی فیروزکوه شدم. جاده‌مه‌آلود بود و خالی؛ من داد می‌زدم بیابان را سراسر مه گرفته و حواس‌ام هم بود که میان کوه هستم، نزدیک پل ورسک و اصلن بیابانی در کار نیست. بروم یک بار ابتدا تا انتهای کلیات نیما یوشیج را تورقی کنم باید از مه کوهستان گفته باشد. حس ترس و تاریکی و تنهایی و رضایت. سه صبح که رسیدم باز زنجیر شدم به این صندلی و سه‌تا ایمیل خواندم که فقط مال خودم و به اسم خودم بود. بقیه را ریختم توی زباله. آن سه تا را هم چون ازشان ممنون‌ام باید بنشینم سر فرصت و برای تک‌تک‌شان به فراخور جواب بنویسم و حال‌شان را خوب کنم که حال‌ام را خوب کردند. حالا هم این‌جا توی این آسایش‌گاه هیچ چیزی فرقی نکرده. فقط بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری لطیف*‌وار، عمری بود که گذشت.


* لطیف پسرک قهرمان داستان بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری است که صمد بهرنگی نوشته. همان که عاشق آن شتر پشت وینرین اسباب‌بازی فروشی در تهران است.