‏نمایش پست‌ها با برچسب صور در غمزه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صور در غمزه. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

کمی از من ِ خودم

.
.
هر بار ذهنم مشغول یک طبقه می‌شود. با خودم بازی‌ای می‌کنم که طی آن، بفهمم کدام طبقه‌ی آپارتمان روبه‌رو را ببینم. از دوست‌داشتنِ کم‌تر به دوست‌داشتنِ بیشتر یا که اتفاقی، حتا مجبور کردن چشم‌هایم به خیره شدن، تنها به یک پنجره از یک طبقه، محدود کردنِ خودم. تنها دل‌خوشی من شاید این باشد که خودم را از این بی‌تکانی و بی‌حرکتی محدودتر کنم. وقتی فقط تخم چشم‌هایم حرکت می‌کنند و نوک انگشت‌هایم - هم دست و هم پا البته - گاهی با محدودتر کردن خودم یعنی تکان ندادنِ تخم چشم و یا سه بند هر انگشت، باعث خوشحالی خودم می‌شوم که «اوضاع از این هم می‌توانست بدتر باشد» و نیست. 
در حقیقت بدترین وضعیتِ من، همین حالا، این است که دیگر نمی‌توانم خودم را بکُشم. یاد حرف دوستم که حالا اجازه‌ی نزدیک‌ شدن به من را ندارد می‌افتم؛ هژیر که برادرش هژبر با قرص خودش را خواب کرده بود و تا آن وقت چهار سالی بود که مثل زیبای خفته گوشه‌ی آفتاب‌گیری از خانه‌شان افتاده بود. هژیر اعتقاد داشت که هژبر با یک اشتباه محاسباتی در تعداد قرص‌هایش کنار هدف زده و خواب و مرگ را تاخت زده. آن وقت به من گفت بهترین راه که هم فال باشد و هم تماشا سقوط است. و از داستان‌هایی گفت که کم هم نیستند و در فاصله‌ی این افتادن و سفر عمودی نوشته شده است و به نظرش تجربه‌ایست عالی و خب محاسبه‌ی من هم مثل هژبر اشتباه بوده چون طبقه‌ی سوم و کامیون ماسه‌ای که همان‌وقت از کوچه رد شد و آقای میم که به سرعت مرا رسانده بود تا نزدیک‌ترین بیمارستان، همه نقشه‌ها را به هم ریخت. 
حالا از میان این طبقه‌ها غیر از آقای میم و کلاریسا، پروین بیشتر چشم‌ام را می‌گیرد. به خاطر برهنگی‌اش است؟ نمی‌دانم. شاید این هم باشد چون یادم رفت بگویم که من غیر از چشم و انگشت‌هایم، عضو فعال دیگری هم دارم.
.
.
پ. ن. این‌ها همه یادداشت‌هایی است داستانی که از چند پست قبل شروع شده، بهانه‌ای برای این‌که این‌جا زنده باقی بماند. تلاشی برای بقا.



یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

از انتهای کوچه صدای بععععع می‌آید

ک. د از خواب می‌پَرَد. اسمش را مخفف کرده چون هفته‌ی پیش، روز سه‌شنبه، گوشه‌ی دفترچه‌ی یادداشتی که سَرِ آبی‌رنگ یک اسب روی جلدش حک شده، به این قطعه که روزی یا شبی یادداشت کرده، برخورد: «من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک»، ظرف‌هایش را از بالای پنجره ریخت پایین. سه‌شنبه‌ها همیشه روز عجیبی است که بَر آن حتا برف می‌بارد یا دانه‌های برنج خودکشی می‌کنند ته یک چاه تاریک. صدای ظرف‌های شکسته مهسا را از جایش بلند کرد. مهسا گفته بودم؟ پرستارم. فضول، پر از اعتماد به نفسِ خیالی و نفرت‌انگیز. من که این‌جا نشستم که سرم کج افتاده و گاهی آب دهنم کش می‌آید و سرازیر می‌شود روی یقه‌ام، مجبورم روبه رویم را نگاه کنم؛ اما مهسا... دخترک فضول و پررویی‌ است که خودش را زورکی عاشق آقای میم کرده تا روشنفکر باشد. اصلا فکر می‌کنم باعث این‌که کلاریسا خودش را ک.د. نامیده و درها را روی خودش بسته، آقای میم قلمش خشکیده و باند رول جوهر دستگاه تایپش دیگر هیچ‌کجا پیدا نمی‌شود و این‌که پروین آینه‌هایش را با زن‌های منعکسش شکسته، خودِ خودِ مهساست و من قسم خورده‌ام که یک روز انتقام آپارتمان روبه رو و ساکنین‌اش را از مهسا بگیرم. آن روز یک روز سه‌شنبه خواهد بود.
.
.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

پروین: چیزهای دیگری که دید زده بودم

.
پروین عادت کرده بود. از خیلی سال قبل وقتی پسربچه‌اش سه چهارساله بود و از خانه‌ی قبلی‌اش زده بود بیرون و آمده بود ساکن این طبقه‌ی میانی شده بود. عادت داشت که مدام پسربچه را نبیند. عادت داشت نقش مادرهای قوی را بازی کند. از آن مادرها که وقتی بچه‌شان می‌خورد زمین، از خودبی‌خود نمی‌شوند که بدوند و میان راه سکندری بخورند و پای خودشان پیچ بخورد.
 پروین جلوی پسربچه از روز اول لباس هم تن‌اش نکرده بود. این را دیده بودم که می‌گویم. پسربچه هم لمبر او را جوری می‌گرفت که انگار انگشتش را گرفته و می‌خواهند هر دو با هم از خیابان رد شوند. عادت پروین شده بود که چند روز، چند روز پسربچه را نبیند. نخواهدش. زن‌های آینه‌ای - زن‌های منعکس - افسرده می‌شدند. پروین اما به صدای پای طبقه‌ی بالا گوش می‌داد. صدای پا هر جا می‌رفت پروین هم همان ور می‌رفت. صدای پا آرام بود. در حد تکان‌های کوچک و صداهای بم که طاق ضربی بالای سر را می‌جنباند. در حد همان جنبش کوچکی که پروین زیرپوست‌اش از حرکت خون در رگ‌هایش می فهمید و این طور می‌شد که صدای پا تا زیر پوست پروین می‌رفت و می‌رفت با رگ‌ها همه جا را می‌گشت و بعد زن‌های توی آینه - زن‌های منعکس - داغ می‌شدند، سرشان را بلا می‌کردند و  می‌رقصیدند و عشوه‌‌گری که کسی بل‌که بیاید و سیراب‌شان کند. دیگر کسی به فکر پسربچه نبود.
پروین، مادری قوی بود. بالش کوچک را بغل می‌کرد و همین‌طور برهنه با باد کولر می‌خوابید. 

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

مورد پیچیده‌ی کلاریسا

.
کلاریسا باید خوش‌حال باشد. این را من می‌گویم که از دور نگاه‌اش می‌کنم. هر روز. این‌طوری که می‌شود فرض کرد من، که فلج هستم، که نخاع‌ام معیوب است، با سر ِکج همیشه از گوشه‌ی پنجره توی کوچه را نگاه می‌کنم و رو‌به‌رو را. نمای آپارتمان رو‌به‌رو سنگ چینی است، سفید با رگه‌های خاکستری و آبی تیره. اسکلت‌بندی‌ ساختمان هم طاق ضربی قدیمی است، از آن‌ها که یک دیوار کلفت میان هر خانه است که حمال است. کلاریسا طبقه‌ی دوم است. پروین - همان که همیشه برهنه می‌گردد- اشکوب سوم و بعدترها از آقای میم هم می‌گویم که طبقه‌ی چهارم است. من به پروین اشراف بیش‌تری دارم اما کلاریسا را هم خوب می‌بینم چون نگاه‌ام از بالاست. بعدها خواهم گفت که چون آقای میم قد بلندی دارد، می‌تواند از بالا نگاه‌ام کند و من با همان سر خمیده از زیر چشم بپایم‌اش.
مورد کلاریسا خلاف بقیه، هیجان انگیز است. خانه‌ی کلاریسا همیشه پر از آدم است. لحظاتی که خانه نفس می‌کشد و خستگی درمی‌کند، وقتی است که کلاریسا می‌رود تا برای مهمانی بعدی خرید کند. کیسه‌های خرید او همیشه سنگین است و همیشه «گل‌ها را خودش می‌خرد» و توی گلدان‌های بلوری و تراش‌دار، تُنُک می‌چیند.
مهمان‌های کلاریسا وقتی می‌آیند اول می‌نشینند و بعد که گیلاس‌های پایه‌بلندشان دوبار پر و خالی شد، راه می‌روند توی خانه و دو به دو یا جمعی با هم حرف می‌زنند. کلاریسا میان‌شان راه می‌رود و با هر کدام که گپ می‌زند، می‌خندد. من شادی کلاریسا را از همین فاصله توی لبخندهایش می‌بینم. هر چه هست با چهره‌ی شبانه‌اش، وقتی خانه خالی است، نشسته روی مبل خیره می‌شود توی تاریکی و ظلمات بیرون پنجره؛ خیلی فرق می‌کند و من هنوز نمی‌دانم کلاریسای واقعی کدام است. اما فکر می‌کنم دست آخر یک روز زمستانی، او، همین کلاریسا، یک پلوور یقه اسکی قهوه‌ای با شلوار جین آبی بپوشد و یک پالتوی کوتاه زرشکی بالاپوشش کند و شال سورمه‌ای بر سر و ساک کوچکی به دست از خانه بیرون بیاید و وقتی چکمه‌های کوتاه‌ و بی‌پاشنه‌اش روی برف‌ها رد انداختند، بپیچد سمت راست و آرام تا ته کوچه برود و دیگر هیچ کس خبری از او نداشته باشد تا همیشه.

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

سپیدار بلند نازا


حالا هنوز توی این آپارتمان کوچک پروین مدام یادش می‌رفت لباس بپوشد. عادتش شده بود. عادت از قدیم مانده بود. خانه‌های قدیمی، یک طبقه بودند و ایوان‌دار، ایوان‌ها سقف‌دار و تا هرجا سرک می‌کشیدی، نمی‌شد توی خانه را بسُکی. حالا این‌جا هم باز لخت بود، هر قدر هم می‌دانست از روبه رو دست‌کم شش خانه می‌بینندش، از پشت سر هم پنجره‌هایی، شیشه‌هایی، روزنه‌هایی را می‌توانست بشمارد. توی خانه هم که آینه‌ها نامحرم بودند. غیر از دستشویی که تا سینه‌ها را نشان می‌داد، دو تا آینه‌ی دیگر هم بود که یکی تا ران‌ها و آن یکی تا زانوها را هم نشان می‌داد. هیچ وقت خودش را توی آینه نمی‌شناخت. حتا نیم‌نگاهی نمی‌کرد. انگار زن‌های لخت و برهنه‌ی توی آینه‌ها زن‌های دیگری بودند خودخواه و حسود. توی کارها کمک نمی‌کردند. موقع گریه‌هایش خودشان را به ندیدن می‌زدند و وقت‌هایی که با خودش می‌رقصید، همه دوره‌اش می‌کردند و توی گوش هم پچ‌پچ می‌کردند. اماپروین همیشه باهاشان بود وقت اشک و درد روبه‌روی‌شان نشسته بود. حالا خط قرمزی روی گردی پ.ستان‌ راست پروین افتاده بود که نه خودش و نه هیچ کدام زن‌ها نمی‌دانستند از چیست. مثل رد سوختگی، رد چاقوی داغ یا شمشیر گداخته، انگار توی خواب شکنجه‌اش کرده‌اند. یادش نمی‌آید. لابد چون عضو بی‌خاصیتی بوده. نه کامی داده و نه کودکی سیر کرده. سترونِ سترون.

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

موسم ِگریز

برای زن‌های خیال‌باف سرزمین‌ام


 همه چیز از قصه‌ها شروع شد. از قصه‌ها و زن‌ها. از قصه‌ها که روایت کردند و از زن‌ها که باور. حالا این روزها باورها کم‌تر شده‌اند و قصه‌ها واقعی‌تر. آدم‌هایی مانده‌اند گوشه‌کنارها، گوشه‌ی یک اتاق یا یک روستا یا هر جایی که مثل ته دنیا باشد، که هنوز دارند باور می‌کنند و به امید این رویا زنده‌اند که «کسی که کوه را می‌گذارد روی دوش‌اش خواهد آمد» کسی که خواب دزدیده‌شان را برمی‌گرداند و کسی که «از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید» و دخترها توی گوش عروسک‌شان آن قدر می‌خوانند تا عروسک، سخن‌گو شود. 


 مکرمه می‌نشست، چهارزانو شاید، مدادش را زبان می‌زد و نقش می‌زد. نقش لیلی و مجنون. عشق را می‌کشید. آرزوهایش را رنگ می‌کرد. قصه می‌کشید. باران می‌آمد، می‌خورد به سقف، تق‌تق و مکرمه تنهای تنها صدای سم اسب‌ها را با قلم مو ضربه می‌زد. همان اسبی که مردی می‌راندش و بالاخره می‌آید و مکرمه را می‌دزدد. مردی که مثل ممدآقا –خدابیامرز- کتکش نمی‌زند. مردی که نمی‌رود چند روز- چند روز بماند خانه‌ی هوو و او را تنها سُر بدهد توی خیالاتش، توی ترس‌هایش. مردی که یک هو در را نمی‌بندد پشت قدم‌هایش و او را از سر استیصال نقش زمین کند. اسب هم اگر نبود، نبود. باک‌اش نیست. خروس می‌کشد و صورتک‌های هرز آدم‌ها زیر پنجه‌های خروس، وقت فرار خط خطی می‌شود.

مکرمه به گریه‌ام می‌اندازد. مکرمه «من» است، ما است. همه‌ی ما. مرد و زن. جسارتِ نداشته‌ی ماست که دیوارهای خانه‌اش، تک تک سنگ‌هایش، یخچال و اجاق گازش و قوری چینی سفیدش را رنگ زده. به همه چیز رویایش را حقنه کرده. هر کجا چشم گردانده، مرد سیبیلوی مو شبقِ ِ اثیری‌اش را دیده سوار بر اسب که می‌خواسته پی او بیاید. قصه‌‌ی امیر پازواری و گوهر، قصه‌ی بابا طاهر و شیطان و فرشته همه روی دیوارها جا خوش کرده‌اند و انگار کن شب است و تنهایی و سکوت، بخوابی میان این همه نقش و یادت برود هر چه درد داری. و این کار زنان این مرز و بوم است. توی رویاهاشان؛ بشنوند «تو»ی هر شعری و ترانه‌ای، بانوی هر قصه‌ای و نقشِ لیلی هر باسمه‌ای، آن قدر که دیگر هیچ نخواهند. نمی‌دانم درست است یا نه... نمی‌خواهم فکر کنم... من شهرزاد قصه‌گو را و مکرمه را و ملیحه خانم را دوست دارم و اشک‌هایم نه از سر غم که همه از شکوه و ابهت رویاهاشان است. 



اسم‌اش را خیلی شنیده بودم. زیادند که یک هو معروف می‌شوند و ما آدم‌هایی که رویا نداریم و به همه‌چیز می‌خندیم و باور نمی‌کنیم، مدام امروز را به فردا و فردا را به پس فردا حواله می‌دهیم، هیچ وقت نمی‌دانیم‌شان. همین شد که ترسیدم ... ترسیدم که خرداد 89 بیاید و من ندانم مکرمه کی بود. سه چهار روز قبل با آزاده و دوستی دیگر و علی و صبا رفتیم ده مکرمه‌ی قنبری- این را مخصوص می‌گویم برای کسانی که می‌آیند شمال، این سوتر، بابل و بابلسر و شاهی و ... که ده مکرمه جاییست میان اتوبان قائم شهر به بابل وقتی دو تا دوربرگردان را رد کردید- از آن وقت صبر کردم که در خور مکرمه بنویسم اما نشد. یعنی گاهی انگار نقش‌ها و تصویرها از کلمات پیش می‌افتند. کلام من هم قاصر شده یعنی مانده‌ام حیران و مستاصل. حالا صبح شده خروس می‌خواند و من یاد نقش خروس روی دیوار...  








شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

ملیحه خانم

بلوتوت دست‌گاه‌اش را روشن می‌کند. نوشته: ghamotanhae می‌دانم همین است. باز از روی عادت یا بیماری یا برای باز کردن سرصحبت می‌پرسم: اسم موبایل‌تون غم و تنهائی‌ه؟ لبخند عمیقی می‌زند.

 
آره دیگه. چه اسم دیگه‌ای می‌تونست باشه خانوم.

میان آهنگ‌ها می‌گردم. داریوش...داریوش... داریوش... ندارم. (لعنت به من!)
ولی جدیدشو دارم

نه خانوم جون «وطن» نداشته باشه توش

می‌خندم. آها پیدا کردم. اونی که می‌گه فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

همین خوبه. بالاخره پیداش می‌شه یه روزی

برایش بلوتوت می‌کنم.


یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

تکه‌ای از داستان بلند

مرغ ته گرفته بود. جوری که حتا نمی‌شد گفت برشته شده و روی‌اش را با قرمزی رب و حلقه‌های هویج و پیاز پوشاند. ثریا قابلمه را روی میز جلوش گذاشته بود و داشت از پنجره حیاط را نگاه می‌کرد و هیچ حواس‌اش نبود. با نوک چنگال توی دست‌اش روی میز خط می‌کشید. زورش زیاد می‌شد این طور وقت‌ها. گوش‌هایش تیر می‌کشید. دل شوره‌اش از نگرانی نبود. از حالی بود که تنها راه گریزش همان نوک چنگال بود. و کنده‌گی روی میز که از میان گل‌های رومیزی گذشته بود و حالا داشت چوب را زخمی می‌کرد. گاهی بغض بالا می آمد توی گلویش. بزاق دهانش را جمع می‌کرد و فرو می‌داد تا بغض برود. می‌ترسید بلند نفس بکشد یا دهانش را باز کند حتا برای تر کردن لب‌های خشک شده‌اش، مبادا فریاد بزند. فاصله‌اش با خطی که آن طرفش جنون بود تنها یک چنگال بود، سطح روی میز بود، قابلمه‌ی مرغ ته گرفته بود. حیاط همان حیاط بود. اما انگار خاکستری‌تر. نزدیک عصر گرفته‌تر هم می شد. همین حالا بود وقتی که صدای اذان هم بپیچد توی محل. شاید اشتباه کرده بود زودتر مرخصی گرفته. شاید توی آن اتاق و با آن همه حجم کاری که روزهای آخر سال سرازیر می‌شود حواسش پرت می‌شد و آرام‌تر. ترسیده بود پرش به پر یحیا بگیرد. از وقتی رویا رفته بود کارشان چند برابر شده بود و ثریا تنها کسی بود که نمی‌توانست گله کند. رویا هر چه که بود تر و فرز بود. همین قدر فکر کردن به کار چند دقیقه‌ای ذهن‌اش را باز کرده بود و حالا صدای اذان باز برش گرداند به حیاط و بوی مرغ ته گرفته و چنگالی که حفر کرده بود و گود انداخته بود گوشه‌ی میز را. توی حیاط باد می‌آمد. لباس‌ها روی بند بی‌قرار بودند. سینه‌اش را صاف می‌کند آرام بلند می‌شود و چنگال را رها می‌کند. دست می‌کشد به دامن‌اش. دستی هم به موها. باید لباس‌ها را بیاورد تو.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸

قبول دارید شب‌ها آدم طور دیگری می‌شود؟

مدت‌هاست نمی‌توانم مثل قبل این‌جا بنویسم. مثل هر  وبلاگ‌نویس دیگری یک وبلاگ مخفی دارم، که شوخی خوش‌مزه‌ی روزگار است این‌که؛ آن‌جا هم نمی‌توانم بنویسم و گاه به گاه و به شوق همان یک نفری که می‌شناسدش می‌نویسم. چند روز قبل یا هفته‌ی قبل فکر کردم دردها کمی تسکین پیدا کرده‌اند یا دست‌کم راه مقابله با بلاها را پیدا کردم که باز تیری دیگر شلیک شد و یک‌باره هر چه رشته بودم پنبه شد. حالا دارم به خودم زور می‌گویم: باید بنویسی. باید بنویسی. باید.


سه زنِ سیاه هستند که می‌خوانند. سه سبک مختلف. سه نسل مختلف. سه شکل و ظاهر مختلف. هر کدام یک طوری هستند برای من. یکی مال همان خاطرات نوجوانی است و ویدئوهای بتامکس و شوهای ته فیلم‌ها و شانسی که گیرمان می‌آمد. دومی تنها یک یا دو آهنگ بود اول در یک نوار کاستِ مکسل که وقتی آهنگ تمام می‌شد عزا می‌گرفتم که چطور طاقت بیاورم دوباره برگردانم، طوری که سر آهنگ باشد و دست آخر یک طرف نوار سونی 60 دقیقه را فقط آن آهنگ  ضبط کردم و ... حکایت سومی اما مربوط به دوران عقل و بلوغ فکری بود. یک انتخاب بود. میان تعداد زیادی موزیک راک و ترمپ و کانتری ... گوش‌نواز شد. یک آهنگ‌اش شد آهنگ «ما» هر کدام‌تان شاید داشته باشید این آهنگِ«ما» را. خب البته شرط اول‌اش بودنِ «ما» است. کارکردهای خوبی دارد. اولی‌اش و مهم‌ترین این است که وقتی یکی از «ما» نباشد. بگذارد برود، یک‌باره، توی خلا رها بشوید، می‌شود پناه برد به آن آهنگ و گریه کرد، یا فحش داد، یا پیش‌نهاد می‌کنم بهت‌زده خیره شوید و باور نکنید. گاهی باید گول بزنیم خودمان را. گاهی باید خیال ببافیم، با لحن کودکانه سر خودمان را شیره بمالیم«رفته است ماموریت»، «برمی‌گردد» «یک روزی یک هو درمی‌زند» یا اصلن فکر کنید به جایِ تیغ جراحی روی سینه‌اش و فکر کنید «دیگر چه کسی می‌تواند آن زخم کهنه را شکل هلال ماه ببیند توی آسمان» و درست به همین دلیل فکر کنید یک روزی باز سرتان را روی همان هلال ماه خواهید گذاشت و مخلوطی از دو صدای ضربان قلب را خواهید شنید که دقیقن نمی‌توانید بگویید کدام مال خودتان است کدام مال هلال ماه.

دور شدم و قصدم اصلن این نبود. شاید آدرس آن یکی وبلاگ را با این یکی اشتباه گرفته باشم. من می‌خواستم فقط بگویم چطور شد که سه زن، صدای‌شان، امروز نجات‌ام داد.حالا از چه، بماند که شما خودتان هم تک تک، امروز نیاز به نجات داشتید. یعنی حالا همه‌ی بلاها یک باره و به شکل جمعی می‌آیند و وقتی از چیزی صحبت می‌کنی درست می‌دانی که داری از چه صحبت می‌کنی و بقیه هم می‌فهمند. شاید آن وقت که یکی از «ما» آن طور یک باره رفت، اگر شما هم یکی از «ما»هاتان را گم کرده بودید یا از دست داده بودید یا هر چه، می شد همه با هم سر یک ساعتی -حدودن- مثل همین امروز بغض کنیم. ولی خب لطفِ مضاعفی بود که شامل حال شما نشد. اما حکایت امروز فرق می‌کند. می‌شود به هم یاد داد. هر کسی بگوید چطور از بغض رهانیده شده. چه کتابی خوانده، چه فیلمی دیده، نقاشی کشیده؟ دوش آب داغ؟ سرش را کرده میان بازو و سینه‌ی کسی و بوی تنش را سنیف کرده؟ یا رفته توی باران(؟) یا گرد و غبار قدم زده خوابیده و پتو را کشیده تا فرق سرش و یا در یخچال را باز کرده و با حرص هر چه بوده و نبوده را یک لقمه کرده و خب خبر یکی‌تان را دارم که با پانزده‌ هزار تومان پول توی جیب‌اش رفته نایب و یک فقره چلوکباب خورده همراه با حشو و زواید...

 
این بنده‌ی سرتابه‌پا تقصیر که این جا پشت این لوح شیشه‌ای-صدا کند گوش‌تان آقای قاسمی- نشسته و کاری جز غصه خوردن و نوشتن، یا نوشتن و غصه خوردن و یا هیچ‌کدام و فقط خواندن و حرص خوردن از او برنمی‌آید،  عصر امروز به مصداق «حول حالنا» از این سه زن استمداد جست و پاسخی گرفت که تا این ساعت مقدس، نشئه‌ی آن است.
ساعت مقدس برای من دوازده نیمه شب که دخترک می‌خوابد، است تا گاهی خود صبح که ساعت شش و نیم بیدار می‌شود و به مدرسه می‌رود. در این مدت، فارغ از تب و تاب،با نور شمع یا عطر عود، کتاب می‌خوانم یا فیلمی می‌بینم یا چیزکی می‌نویسم و تقدس‌اش برای این است که این ساعت‌هاست که فردیت‌ام را برجسته می‌کند، خودم را دوست دارم وقتی غذا آرام روی اجاق قُل می‌زند و خروس حیاط همسایه که پشت پنجره‌ام است می‌خواند. همه‌ی این‌ها به کنار، آماده می‌شوم برای شنیدن خبرهای ناگوار روز بعد.




این سه زن به ترتیب عکس‌ها و یادآوری‌شان در متن: 
Tina Turner ، Sade ، Tracy Chapman
هستند.

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

همین

کلاریسا نمی‌داند چرا این کار را می‌کند. این که یک باره همه چیز را رها می‌کند. این رها کردن درست مثل آن است که دارد سبد لباس‌های شسته شده را با خودش تا روی تپه‌ای آفتاب‌گیر بالا می‌برد. پر شال‌ آبی رنگ‌اش در باد پرواز می‌کند، به عوض موهای افشان نداشته. و این‌جاست آن لحظه.  کلاریسا آن بالا یک باره سبد را رها می‌کند. جیغ می‌کشد. نه به فریاد شبیه‌تر است. یعنی صدایش بم‌تر از جیغ زن‌های دیگر است. به خاطر سیگارهای پشت سر هم شبانه‌اش است یا ساعت‌های طولانی از روز که حرف نزده یا چی. شاید فقط خسته می شود. شاید بعد از آن مهمانی‌ها و گل‌ها دیگر رمقی نمانده برایش. شاید فکر می‌کرد تا آن لحظه‌ی خاص، تا آن نقطه روی تپه‌ی آفتاب‌گیر دستی دیگر باید می‌بود تا سبد لباس‌ها را که رها می‌کند بگیرد.  شاید می‌خواهد روی چمن‌های آن تپه‌ی  آفتاب‌گیر غلت بزند و همان طور روی شکم دراز بکشد و خودش را به زمین فشار بدهد و فکر کند از این هم‌آ‌‌غوشی باردار ِزمینی دیگر می‌‌شود، زمینی که خیلی به‌تر از پدرش خواهد بود. کلاریسا حوصله‌ی حرف‌های گنده گنده را دیگر ندارد. حوصله‌ی فکرهای عمیق. و مدام می‌خواهد گریه کند کلاریسا. کسی چه می‌داند کلاریسا چه مرگ‌اش شده. خودش هم نمی‌داند. شاید فقط و تنها غمگین است کلاریسا و غم او غمی غم‌ناک است. شاید فقط همین است. 



جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۸

شکار آهو؟

.
.
ساعت پنج صبح است و این را از روی ساعت تازه‌ی روی مچ‌ام می‌خوانم. ساعت تازه هدیه‌ی دخترم. ساعت تازه که امروز-دیروز- عصر در یک گردش دل‌چسب در بابل برای‌ام خرید. بابل هم شهر بدی نیست. یک خیابان دارد که نمی‌دانم اسم‌اش چیست. فقط می‌دانم قدم زدن توی‌اش یادم را می‌بُرد به تعریف‌های لاله‌زار قدیمی و توصیف‌های آن وقت‌هایش. خیابانی با صفا با آدم‌های خوش‌حال و راضی ، یک سینما و یک پاساژ و شهر کتاب قدیمی. وقتی رسیدیم خانه، خوش‌حال بودیم. ساعت دور مچ دست من بود و کیسه‌ی کتاب‌ها دست صبا. شب‌مان هم پر از پاسور و تخته بود با ورق‌های عاریتی و تخته‌ی قدیمی پدرم. بعد او کتاب تازه‌اش را باز کرد و خواند. هزار و یک سال به روایت شهریار مندنی‌پور و من نشستم پشت فرمان. فرمان که می‌گویم یک اصطلاحی است که مال من است. یعنی برای من ساخته شده وقتی پشت کامپیوتر هستم و کاری به غیر از داستان نوشتن انجام می‌دهم که همانا صفر کردن گودر و به تازگی-از وقتی پر سرعت شدم- گپ زدن و این‌ها باشد. لابد همین‌ها چشم‌ام را خراب کرده. القصه روز خوبی بود. میان این همه غصه و افسردگی و نگرانی یک جرقه بود. مثل فشفشه که لمحه‌ای هست و بعد دیگر نیست و جنازه‌ی سیاه و سوخته‌اش پرت می‌شود توی زباله‌ها. اما پشت پلک‌ها تا ابد طرح نورانی خطِ آتش و ستاره‌های طلایی‌اش حک می‌شود. امروز به گمان‌ام از آن روزها بود.
صدای تیر می‌آید... نه! از آن تیرها که نه. پاییز تو گویی فصل شکار است این‌جا. هر چه فکر می‌کنم شکار چه حیوانی، عقل‌ام قدش نمی‌رسد. گراز که مال جنگل است و این‌جا زمین صاف داریم و شالیزار. پرنده هم ... این وقت شب که نمی‌پرند توی آسمان و دیده نمی‌شوند. روباه و این‌ها هم... کشتن‌اش چقدر می‌ارزد وقتی نتوانی گوشت شکار را بخوری. اصلن مگر مرگ یک حیوان در ساعت پنج صبح چه دردی را از کسی دوا می‌کند؟... خب به هر حال یک روز باید بروم از کسی که وارد است بپرسم. مثلن سیاوش. کاش کم می‌گفت و گزیده. یادم می‌آید یک روز از نشای شالی‌ها پرسیدم و تو بگیر او از هفت و نیم یک عصر تا یازده و نیم همان شب از شالی و برنج‌کاری حرف زد. دیگر نمی‌توانم بعضی چیزها را تحمل کنم. یعنی آن آدم متحمل دیروزی که همه چیز را از بی‌احترامی بگیر تا پرحرفی تا خودستایی تا حسادت و تا حتا دروغ مدارا می‌کرد. حالا هیچ طاقت ندارد. یعنی طاقت دارد اما دیگر لزومی نمی‌بیند. تحمل و صبر آن وقت‌ها ناشی از محبت بود. یا دست‌کم آفریدن جاذبه. نداشتن دافعه. حالا دیگر نیازی به هیچ کدام نیست. وقتی جغرافیا عوض شد، وقتی رابطه‌ها کم‌کم بی‌رنگ و سرد شد، دیگر مکانی برای مدارا هم نخواهد بود. شاید هم این نباشد اما بدجوری به تنهایی خو کردم. تا چند وقت پیش، از این تنهایی نالان و حتا گریان بودم. از محو شدن. از آرام آرام پاک شدن. حالا اصلن همین را طالب شدم. حالا فکر می‌کنم چندتا فیلم و کتاب و دخترک و یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی معلق و نامعلوم هم بس است. تلفنی که زنگ نمی‌خورد. دری که دق‌الباب نمی‌شود. سلام‌هایی که جواب ندارند. قوری چایی که فقط برای یک نفر چای دارد و بس.
زندگی انگار از اول خودش به آدم می‌گوید که چکار کند. از اول محک می‌زندت. به من هم روز اول زمستان که اولین فریادم را سرش کشیدم لابد گفت که دخترجان طالع تو این است: سقوط با سر از اوج به حضیض. تنها فرق‌اش این است که خودت وقت کله‌پا شدن این سقوط را صعود می‌بینی و خیلی هم راضی هستی! این طور می‌شود که درس را رها می‌کنی، پول را رها می‌کنی و تهران را خیابان به خیابان پایین می‌روی تا برسی به یک شهر کوچک. حالا بقیه‌اش مانده، خدا را چه دیدی شاید سر از یک غار دربیاوری یا یک دخمه. اما راضی. مهم هم همین است.
.
.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

این زن توی بدن‌ش زندگی‌ه*

اصلن قضیه این نیست که هایده گوش می‌دهم این روزها و گاهی ویگن. این هم نیست که سعی می‌کنم حتمن در روز یک ساعت پیاده‌روی کنم. یا این‌که از آن خشم و جوش و خروش افتادم و نظرات طوفانی نمی‌دهم و حتا جلوی نظرات طوفانی دیگران می‌نویسم که از خامی است. حتا از پخته‌گی خودم هم نیست. یک چیزی هست که مرا ته‌نشین کرده. بله... اصل قضیه این است که من قانع شده‌ام. من راضی شده‌ام به همین‌هایی که هست. رضایتی که هیچ خوش ندارم‌اش. رضایتی که برای‌ام غم آورده. رضایتی که گذاشته مرا سر یک سراشیبی و می‌خواهد با نک پا تلنگر بزندم.
برای آدمی که اگر تخصص در هیچ چیزی نداشته باشد، در شیطنت و شلنگ‌تخته انداختن و اثبات خودش از طریق کارهای دل‌خواسته‌ی محیرالعقول، استاد است گمان کنم این حالت فاجعه باشد. باز هم می‌گویم نه این‌که هایده گوش کردن و گاهی ویگن یا یک ساعت پیاده روی یا جوش و خروش نداشتن نشانه باشد از این سرازیری، نه... اصل قضیه مربوط به قانع شدن است. راضی بودن به این قانع شدن. (داشتم همین‌جا تمام می‌کردم این نوشته را اما د‌ل‌ام نخواست... بگذارم دل‌ام این بار هر کاری خواست بکند)
برای خودم متاسف می‌شوم وقتی خوشی‌ام شده خواندن صفحه‌ی جهان اندوه روزنامه‌ی جهان اقتصاد. نه که اندوه به خودی خود بد باشد اما اگر تنها خوشی اندوه شد، وقتی عادی‌ترین و روزمره‌ترین کار اشک ریختن شد. چیزی این‌جا بیمار است. چیزی این‌جا سرجای‌اش نیست. دخترک قیطریه منظریه گل اول این طوری نبود.آن که به دنگ دنگ ساعت بیگ‌بن گوش می‌داد و می‌شمرد تا مادرش بیاید. آن که از مدرسه فرار کرد یا آن که دور میدان تجریش سوت زنان عده‌ای را دنبال خود دوانده بود. آن که توی برف‌ها می‌خوابید. آن که عاشق شد و از خانه فرار کرد. تاریخ‌چه‌ی تبار هر کس چنین چیزهایی دارد. یک جایی کم رنگ می شود. یک جایی آرام می‌گیرد. یعنی یک جایی موقع‌اش است که قرار بگیرد و ته‌نشین بشود. خود آدم می‌فهمد. موقع‌اش را می‌فهمد. من نفهم نیستم اما می‌دانم موقع‌اش نشده. یک چیزهایی دارند مرا به زور می برند که دستان‌ام را ببندند و به زور بنشانندم. دل‌ام می‌خواهد داد بزنم که: آقا قبول نیست... این جرزنی است. مصداق بارز جرزدن. من هنوز باید بپرم، باید فرار کنم. باید جای زندگی‌ام را عوض کنم. عاشق بشوم. گرم کنم. گرما بدهم. حالا گیریم هایده گوش کنم این روزها اما با همان می‌خوانم و می‌رقصم با عشوه هم«بعد یه عمری صبوری که یارم می‌آد/ اشکای شوقو تو چشمام که یارم می‌آد» خب این یعنی خیلی بد است؟
بله می‌شود این‌جا نشست، باسن بزرگ کرد و مدام داستان نوشت. اما روراست بگویم من این را نمی‌خواستم. منکر جادوی نوشتن و لذت‌اش که نیستم اما مواد خام، برای من از خیالاتم درنمی‌آید، در هم بیاید مخزن محدودی است. باید پرت شد ته دره باید از آن شکستن، کلمات را درآورد. من کنج عافیت را هیچ‌وقت دوست نداشتم میانه‌روی را خوش ندارم، میانْ اصلن هیچ جای خوبی نیست. یا لبه‌ی بالا یا لبه‌ی زیرین. لبه‌ی زَبرین که باشی رضایت واقعی حاصل است و آن زیر هم در چالشی مدام با قدم‌ها و پله‌ها هستی برای بالا رفتن. باید خودم را از این بینابینی نجات بدهم. فردا می‌روم موهایم را کوتاه می‌کنم، خیلی کوتاه... اصلن تیغ‌تیغی می‌زنم و قرمز رنگ‌شان می‌کنم.
پوووووف...خلاص شدم.
.
.
*دیالوگ محشر «گربه روی شیروانی داغ» تنسی ویلیامز(پدربزرگ خطاب به مگی)