‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد من باشد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد من باشد. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

خارج از داستان

.
.


خارج از داستان، می‌شود همان لحظه‌های بی‌قصه شاید. حالِ حالاست حکایت صخره‌نوردی، یک پایش توی یک شکاف گیرانده شده و با ناخن‌هایش لبه‌ی برآمده تخته سنگی را گرفته حالا توی این وضعیت می‌خواهد بزند زیر آواز. نوشتن من حالا این طور است. نفرتم اما یک طور دیگر. یک سال رد شد، یک سال مثل یک ملافه‌ی سفیدی که توی باد تاب می‌خورد، شکم می‌دهد و فرو می‌رود سینوسی می‌شود موج برمی‌دارد و از مسیرش دور می‌شود و دوباره برمی‌گردد. همه چیز از دور زیبا بود، از همان جا کنار دریا. مثل خودش. خودِ همان جا که تا وقتی این‌جایی آرزوی نسیم و موج دریا داری وقتی آن‌جایی تا کنار دریا و بوی دریا پنجاه متر هم که فاصله باشد نمی‌روی. نفرت مال این است. مال آواز‌ِ دهل‌های همه‌تان است. مال دروغ‌ها. مال این که کسی نیست که لوس بشوم و بگویم با صدای بلند که «هیشکی دوسم نداره» مال نامه‌های بی‌جواب. مال این احتیاط‌ها و حذرهاست. مال این که نمی‌توانم خودم را رها کنم. مال معذوریت، مال سانسور. مال این جمله‌های قدیمی که «دختر با صدای بلند نمی‌خنده»، «دامنتو درست کن»، «درست حرف بزن»
قضیه این است که من این روزها خیلی به آن چای ساعت ده صبحم فکر می‌کنم. چای پررنگ و خوش‌عطری که خودم با همکاری آقای پرورش که سه بچه دارد و از راه دوری، آن طرف ورامین می‌آید و چهار صبح راه می‌افتد و شب‌ها جوری می‌رسد که بچه‌هایش نبینندش، برای خودم می‌ساختم. همان بود که آرام نگه‌ام می‌داشت؛ همان معجون خوش رنگ و عطر. جوری که از گلویم می‌گذشت و انگار دلهره‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌هایم را با همه احساس متناقض وجودم با خودش می‌بُرد. می‌شُست و می‌بُرد. اما حالا نیست. حالا یعنی تمام گزاره‌های قبل با شدت زیادی توی من دارند کلنجار می‌روند و نفرت. همه چیز در حد وقت تلف کردن است. هیچ کس قدر من دیرش نشده و هیچ کس قدر من سرشلوغ ِ کارهایش نیست. آن شب برای این که ثابت کنم قصه‌های زیادی مثل کرم لابلای بافت‌های مغزم وول می‌خورند داشتم برای علی تعریف‌شان می‌کردم که یک‌هو جلوی خودم را گرفتم. ترسیدم که شده باشم آدم‌شفاهی، که راضی باشم به همین تعریف کردن‌ها.
این روزها زیاد می‌گویم علی. آدم‌ها کفتر‌های جَلد محبت‌اند. این روزها که قحطی آمده، توی زندگی من قحطی با باد داغ که بوته‌های خشک گز را روی ماسه‌ها می‌غلتاند، برای این قطره آب کمترین کاری که می‌توانم بکنم آوردن اسمش است.
نمی‌شود... این‌جا با کاغذهایی که مدام می‌روند و می‌آیند، با روان‌نویس‌های نارنجی که باید علامت بزنند با علامت ورود ممنوع این خانه، با همه این‌ها نمی شود یک جمله برداشت چسباند به جمله بعدش.
.
.

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

تنهایی یک دونده دو استقامت





آن وقت‌ها تلویزیون زیاد نشانش می‌داد. وقتی می‌دوید اطرافش خیلی خالی توی چشم می‌زد. یک جوری آشنایی‌زدایی از تصویر تماشاچیانی که حتا تا توی جاده می‌آیند که دوچرخه‌سوار یا دونده‌ی استقامتی را تشویق کنند. یکی از این تماشاگران همیشه یک چیزی زمزمه می‌کند توی گوش قهرمان که باعث برنده شدنش می‌شود. مثل وقتی که من از اتاق عمل آمدم بیرون و هیچی نمی‌فهمیدم جز درد و صداهای درهم و برهم و یکی آن وسط توی گوشم گفت:«دختره، یه دختر خیلی خوشگل» و آن نوزاد بوزینه(!) برایم زیباترین موجود دنیا شد.


تابستان‌ها همه این طوری‌اند. از طرفی کش‌دارند و شلوغ‌اند. درهم و برهم‌اند. بی‌نظم. یک رقابت شلوغی درمی‌گیرد توی همه‌ی دنیا که تابستان را باید خوش گذراند. چرا؟ یا دست‌کم برای ما چرا؟ برای ما که نه می‌توانیم از شدت گرما کم لباس بپوشیم، ولو باشیم کنار سواحل، مجالس رقص با دوستان‌مان برپا کنم یا چی؟ ما فقط ادای خوشگذرانی و هول و اضطراب رقابت را داریم. بی‌معنی‌ است. مسافرت‌های بی‌برنامه، جمع‌های شلوغ، دوستان از گرد راه رسیده یا دوستان همیشگی و بی‌قدرتی در هماهنگ کردن برنامه‌ها و ... این‌ها همه درد دویدن در تابستانی است که ظاهرن شلوغ است، اما حتا یک نفر هم نیست که توی گوشت فریاد بزند:« داره میاد، یه کم مونده، سرما و آرامش داره میاد»


نمی‌خواهم غر بزنم. خدا را هم باید شکر کنم. همه چیز روال عادی خودش را دارد. در محدوده‌ی شخصی. مهر هم که بیاید منظم‌تر می‌شوم. نویساتر. و فقط داستان. حتا این جا. از روزمره‌نویسی خسته‌ام. و به نظرم بی‌فایده‌ترین کار دنیاست. یعنی برای کسی که می‌خواهد نوشتن را مثل غذا خوردن و نفس کشیدن، مدام و ممتد و بی‌وقفه دنبال کند. خلاقیت ندارد. باید بشود همان روزمره‌ها را شکل بدهی و قالب بزنی. روزمره‌نویسی مثل یک تکه گِل می‌ماند که تالاپ پرتش کنی روی صفحه. حال و روز هم که یک روز خوب است و یک روز بد. کلن تعریفی ندارد. پس چه فایده؟


دارد یک چیزهایی دستگیرم می‌شود. چیزهایی که برای من بزرگ است و خوش‌حالم که به موقع پیش آمده. مثل جهان‌بینی می‌ماند. مثل عینک. یک عینک که فیلتر جلوی چشمان آدم را بردارد و بگوید راه چیست و چاه کجاست. آدم‌های جدید دور و اطرافم هم جالب‌اند. محیط جدیدم. یک چیزهایی بود تا حالا که رویش با یک ملافه‌ی ضخیم پوشانده شده بود. ملافه را کنار زده‌ام. نشسته‌ام دارم نگاه می‌کنم. زیر این ملافه هنوز برایم نامانوس است. هنوز جرات ندارم به اشیاء دست بزنم. فعلن نگاه‌شان می‌کنم. مهر که بشود می‌نویسم‌شان. شب‌ها که طولانی‌تر بشوند. شب‌های عزیزی که بیایند و بنشینند کنار دست آدم. آرامش و سکوت‌شان را بدمند توی نفس آدم و خیال را راحت کنند. فعلن باید چشم‌چشم کنم برای خط پایان. شاید کسی هم پیدا شود توی گوشم فریاد بزند. کسی که می‌آید.


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

پوچ محض

آمده بودم تا چیزی قلمی کنم، چیزی شبیه به حوالی یک سال‌گرد، چیزی به بهانه‌ی حوالی یک سال‌گرد... چیزی که بشود و قابل آن را داشته باشد که بشود گرد این‌جا را با ان گرفت. غباری آن قدر ضخیم شده، که سر درگم‌ام می‌کند. نشد... ننوشتم... نمی‌نویسم. بی‌فایده است. سبویی که شکست را تنها می‌شود بند زد. بند زدم اما هیچ وقت آن برق اردی بهشت 86 را نخواهد داشت.
.
.
این هم یک بهانه. حتا اگر دیگر آن قدر بی‌تابی نباشم. معرفی کتاب به هر بهانه‌ای خوب است. دعوت پویان، یا به دعوت این دوست

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

آرامسایشگاه*

هفته‌ی پیش روز سه‌شنبه ساعت هشت و نیم شب بود که پرستارها آمدند و با مهربانی آیین همیشه‌گی را اجرا کردند. پیش‌بندی دور گردن‌ام بستند و ابتدا با قیچی و بعد تیغ‌ای که دسته‌ی صورتی رنگی داشت، موهایم را تراشیدند. حالا دوشنبه است. هشت مارس است. هفده اسفند است و ساعت هم ده، ربع کم است. موها جوانه زده‌اند. آسایش‌گاه آرام و ساکت است. هیچ چیزی فرق نمی‌کند. نفس‌ها آرام بالا و پایین می‌روند. همه چیز روی یک خط بی‌تحرک است. نه زن داریم و نه مرد.

پ.ن. شب برای شام سالاد داشتیم.
پ.پ.ن. تا خرداد 89 چه قدر رشد می‌کنند؟
پ.پ.پ.ن. دی‌شب تا دیر وقت با یکی از بیماران اختلاط کردم. او می‌گفت برای ما شکست‌خورده‌ها، همه چیز بازی است.



*نام بازی نوشته‌ی بهمن فرسی

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

موسم ِگریز

برای زن‌های خیال‌باف سرزمین‌ام


 همه چیز از قصه‌ها شروع شد. از قصه‌ها و زن‌ها. از قصه‌ها که روایت کردند و از زن‌ها که باور. حالا این روزها باورها کم‌تر شده‌اند و قصه‌ها واقعی‌تر. آدم‌هایی مانده‌اند گوشه‌کنارها، گوشه‌ی یک اتاق یا یک روستا یا هر جایی که مثل ته دنیا باشد، که هنوز دارند باور می‌کنند و به امید این رویا زنده‌اند که «کسی که کوه را می‌گذارد روی دوش‌اش خواهد آمد» کسی که خواب دزدیده‌شان را برمی‌گرداند و کسی که «از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید» و دخترها توی گوش عروسک‌شان آن قدر می‌خوانند تا عروسک، سخن‌گو شود. 


 مکرمه می‌نشست، چهارزانو شاید، مدادش را زبان می‌زد و نقش می‌زد. نقش لیلی و مجنون. عشق را می‌کشید. آرزوهایش را رنگ می‌کرد. قصه می‌کشید. باران می‌آمد، می‌خورد به سقف، تق‌تق و مکرمه تنهای تنها صدای سم اسب‌ها را با قلم مو ضربه می‌زد. همان اسبی که مردی می‌راندش و بالاخره می‌آید و مکرمه را می‌دزدد. مردی که مثل ممدآقا –خدابیامرز- کتکش نمی‌زند. مردی که نمی‌رود چند روز- چند روز بماند خانه‌ی هوو و او را تنها سُر بدهد توی خیالاتش، توی ترس‌هایش. مردی که یک هو در را نمی‌بندد پشت قدم‌هایش و او را از سر استیصال نقش زمین کند. اسب هم اگر نبود، نبود. باک‌اش نیست. خروس می‌کشد و صورتک‌های هرز آدم‌ها زیر پنجه‌های خروس، وقت فرار خط خطی می‌شود.

مکرمه به گریه‌ام می‌اندازد. مکرمه «من» است، ما است. همه‌ی ما. مرد و زن. جسارتِ نداشته‌ی ماست که دیوارهای خانه‌اش، تک تک سنگ‌هایش، یخچال و اجاق گازش و قوری چینی سفیدش را رنگ زده. به همه چیز رویایش را حقنه کرده. هر کجا چشم گردانده، مرد سیبیلوی مو شبقِ ِ اثیری‌اش را دیده سوار بر اسب که می‌خواسته پی او بیاید. قصه‌‌ی امیر پازواری و گوهر، قصه‌ی بابا طاهر و شیطان و فرشته همه روی دیوارها جا خوش کرده‌اند و انگار کن شب است و تنهایی و سکوت، بخوابی میان این همه نقش و یادت برود هر چه درد داری. و این کار زنان این مرز و بوم است. توی رویاهاشان؛ بشنوند «تو»ی هر شعری و ترانه‌ای، بانوی هر قصه‌ای و نقشِ لیلی هر باسمه‌ای، آن قدر که دیگر هیچ نخواهند. نمی‌دانم درست است یا نه... نمی‌خواهم فکر کنم... من شهرزاد قصه‌گو را و مکرمه را و ملیحه خانم را دوست دارم و اشک‌هایم نه از سر غم که همه از شکوه و ابهت رویاهاشان است. 



اسم‌اش را خیلی شنیده بودم. زیادند که یک هو معروف می‌شوند و ما آدم‌هایی که رویا نداریم و به همه‌چیز می‌خندیم و باور نمی‌کنیم، مدام امروز را به فردا و فردا را به پس فردا حواله می‌دهیم، هیچ وقت نمی‌دانیم‌شان. همین شد که ترسیدم ... ترسیدم که خرداد 89 بیاید و من ندانم مکرمه کی بود. سه چهار روز قبل با آزاده و دوستی دیگر و علی و صبا رفتیم ده مکرمه‌ی قنبری- این را مخصوص می‌گویم برای کسانی که می‌آیند شمال، این سوتر، بابل و بابلسر و شاهی و ... که ده مکرمه جاییست میان اتوبان قائم شهر به بابل وقتی دو تا دوربرگردان را رد کردید- از آن وقت صبر کردم که در خور مکرمه بنویسم اما نشد. یعنی گاهی انگار نقش‌ها و تصویرها از کلمات پیش می‌افتند. کلام من هم قاصر شده یعنی مانده‌ام حیران و مستاصل. حالا صبح شده خروس می‌خواند و من یاد نقش خروس روی دیوار...  








یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

تکه‌ای از داستان بلند

مرغ ته گرفته بود. جوری که حتا نمی‌شد گفت برشته شده و روی‌اش را با قرمزی رب و حلقه‌های هویج و پیاز پوشاند. ثریا قابلمه را روی میز جلوش گذاشته بود و داشت از پنجره حیاط را نگاه می‌کرد و هیچ حواس‌اش نبود. با نوک چنگال توی دست‌اش روی میز خط می‌کشید. زورش زیاد می‌شد این طور وقت‌ها. گوش‌هایش تیر می‌کشید. دل شوره‌اش از نگرانی نبود. از حالی بود که تنها راه گریزش همان نوک چنگال بود. و کنده‌گی روی میز که از میان گل‌های رومیزی گذشته بود و حالا داشت چوب را زخمی می‌کرد. گاهی بغض بالا می آمد توی گلویش. بزاق دهانش را جمع می‌کرد و فرو می‌داد تا بغض برود. می‌ترسید بلند نفس بکشد یا دهانش را باز کند حتا برای تر کردن لب‌های خشک شده‌اش، مبادا فریاد بزند. فاصله‌اش با خطی که آن طرفش جنون بود تنها یک چنگال بود، سطح روی میز بود، قابلمه‌ی مرغ ته گرفته بود. حیاط همان حیاط بود. اما انگار خاکستری‌تر. نزدیک عصر گرفته‌تر هم می شد. همین حالا بود وقتی که صدای اذان هم بپیچد توی محل. شاید اشتباه کرده بود زودتر مرخصی گرفته. شاید توی آن اتاق و با آن همه حجم کاری که روزهای آخر سال سرازیر می‌شود حواسش پرت می‌شد و آرام‌تر. ترسیده بود پرش به پر یحیا بگیرد. از وقتی رویا رفته بود کارشان چند برابر شده بود و ثریا تنها کسی بود که نمی‌توانست گله کند. رویا هر چه که بود تر و فرز بود. همین قدر فکر کردن به کار چند دقیقه‌ای ذهن‌اش را باز کرده بود و حالا صدای اذان باز برش گرداند به حیاط و بوی مرغ ته گرفته و چنگالی که حفر کرده بود و گود انداخته بود گوشه‌ی میز را. توی حیاط باد می‌آمد. لباس‌ها روی بند بی‌قرار بودند. سینه‌اش را صاف می‌کند آرام بلند می‌شود و چنگال را رها می‌کند. دست می‌کشد به دامن‌اش. دستی هم به موها. باید لباس‌ها را بیاورد تو.

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸

بخت بلند و ناخواسته‌ی این روزها

اوقاتی هست که باور می‌کنم کسی با فاصله‌ی یک نفس از پشت سرم حرکت می‌کند و وقتی بی‌هوا می‌خواهم سکندری بخورم یا بیفتم در چاله‌ای نگه‌ام می‌دارد. اول دی بود که سی و هشت سالگی را پشت سر گذاشتم و نشستم پای صحبت دوستی که وقتی هفده ساله بودم، هفده ساله‌گیِ دوست داشتنی، پدرش را دیگر ندیده بود و من با روپوش بلند و اِپُل‌دار شاید، شاید هم با رژ لبِ صدفی‌ای که تازه آن وقت‌ها اجازه‌ی نشستن روی لب‌هایم را پیدا کرده بود و اولین دوست پسری که دونده‌ی تیم دو و میدانی جوانان بود، از کنارش گذشته بودم و ندانسته بودم که او تازه از گورستانی در جنوب شهر، که شرق نبود اما خاور بود، برگشته و تلخ است، چقدر تلخ. همین که تا پنج صبح پای صحبت هم بودیم، چیزی که از وقت مهاجرت من به این‌جا کم‌تر پیش آمده، و بعد تکان‌هایی که از آن روز روح‌ام را جا به جا کرد. چراغ دستگاهی(مودم) که روشن نشد، چند روز که چند روز بحرانی‌ای بود. پیچ تلویزیونی که نچرخید، هفته‌هاست، تلفن‌هایی که صدا نکرد و کتاب‌هایی که توانایی خواندن‌شان نبود. همه‌ی این‌ها گذاشت من فاصله‌ی خودم را با عصبیتی که داشت دوباره خشم‌گین‌ام می‌کرد، با بحث‌های بی‌خود با کینه و نفرتی که مدت‌ها بود کُشته بودم‌شان، حفظ کنم. نگران و غم‌گین بودم، اما نه خشم‌گین. هنوز هم نگران و غم‌گین‌ام. اما عصبانی ... نه. دارم فکر می‌کنم. فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. شاید راست می‌گویند که من نبودم و درک نکردم روزهاشان را. نخوردم ضربه‌هاشان را. اشک نریختم گازهاشان را. من فقط غم‌گین بودم و فکر کردم. و من فقط امیدوارم به نوشتن. من امید دارم به کلمه. به چیزی که مرا نجات داد. فکر نمی‌کنم خیلی لوکس و شیک باشد. مهم نیست اگر کتاب من دوباره گیر آن ساختمان بهارستان افتاده، میدانی که یکی دو باری دوستان‌ام آن‌جا بوده‌اند و من به‌شان فکر می‌کردم. میدانی که سراسر ساز است و نوا. حرف از خشونت که می‌شود من تنها سلاح‌ام را همین نوشتن می‌دانم و خواندن و بس. برای همین است که حالا من یک زن سی‌وهشت‌سالهْ تمام‌شده‌ی دو عینکه هستم که هر دو عینک آویزان گردن‌ام هستند و صلیبی که با خود می‌کشم. من تکلیف‌ام را با همه چیز روشن کردم. با همه‌ی دخترانی که پدران‌شان را آن وقت‌ها، در هفده‌ساله‌گی زیبا، یک جایی در ناکجا آباد مدفون کردند، با پدرانی که پسران رشیدشان حالا روی دیوارها با ناخن خط می‌کشند و این طور تقویم می‌سازند از روزهای دربند‌شان. با دوستان‌ام که بد و بی‌‌راه می‌گویند به هر کس و ناکس و گریه می‌کنند و هیچ چیزی این روزها راضی‌شان نمی‌کند و شاید ته دل‌شان می‌گویند فلانی خوب قسر دررفت. (خوب با این تعریف بی‌حاصل بودن این دررفتن هم پیش‌گویی شده!) با همه‌ی آن‌ها که در هر شرایطی حلقه‌ها را از یاد نمی‌برند و مصلحت را و منافع حلقه را به حقیقت ترجیح می‌دهند. با آن‌ها که خلاف شیوه‌ی اخیر رفتار می‌کنند و همیشه می‌خواهند حقیقت و صداقت را پرچم جلوی سر در خانه‌شان کنند، رابین‌هودوار.
این میان چیزی که غایت آرزوی من است، کردلیایی است که به پدرش می‌گوید: پدرجان من شما را دوست دارم به اندازه‌ای که پدر من هستید. نه بیش‌تر و نه کم‌تر.* و لیرشاه طردش می‌کند تا روزگار آن قدر بچرخد که لیر در آغوش کردلیا جان بدهد. و این برخلاف نظر ارسطو تراژدی نیست. این عین عقلانیت و «جونگرفته‌گی» است. باید راه بدهم به این عقلانیت و توام‌اش کنم با مهربانی و آرامش. این طور که بشود سلاح به دست هستم. آن وقت کلمه‌ها می‌لغزند توی دست و رضایت جاخوش می‌کند عمق روان.
*خنده‌دار است که کتاب‌ها هنوز با نخ بسته شده‌اند و برای پیدا کردن نمایش‌نامه‌ی لیر و نقل قول درست به مشکل برخوردم. ببخشید.

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

یک دخترک، یک جلد کتاب و کلاهی از آن خود

.
.
می‌گویند لاغر شو. نمی‌شوم. می‌گویند کم خرج کن. نمی‌کنم. می‌‌گویی بخواب. نمی‌خوابم. می‌گویند مثل ما باش. نمی‌شوم. خانه را تمیز کن. نمی‌کنم. ...اما این میان یک چیزهایی هستند. یک چیزهایی که می‌روند یک گوشه می‌نشینند و روی‌شان تور سفیدی می‌کشم. دورشان مه می‌سازم. نور کم می‌تابانم. نمی‌گذارم کسی بفهمد. چیزهایی از جنس دخترک، دوست داشتن دخترک. همین که می‌گویم دخترک یعنی اسم‌اش را نبرم با این‌که همه می‌دانند. انگار واژه‌ی «دخترک» قرار است همه‌ی دخترکان عالم را ببرد زیر تور سفید. لابلای مه. نور کم. بگذار باشد. بگذار یک روز توی سفری مثلن بین راهی میان جاده‌های پیچ در پیچی کسی از دخترک بپرسد که اصلن«مامانت تو رو دوس داره؟» بگذار رد گم کنم. بگذار فکر کنند این طور. دیگر اصراری ندارم بگویم آن طور. اصلن نمی‌خواهم. می‌گویند برگرد. می‌گویم نوچ. می‌گویند بمان. بمان هوا خوب است. بمان آرامی. بمان دور باش. می‌خندم. توی دل‌ام زیر تور سفید آرام زمزمه می‌کنم: نوچ
حالا هم تنها یاد گرفتم که نوچ‌ها را بلند نگویم. لب‌خند می‌زنم. نمی‌رنجانم. اما زیر تور سفیدم می‌خندم. بلند و غشاغش. از خودم خوشم می‌آید. این همه آدم از فواید این همه نع گفتن حرف می‌زنند اما نمی‌دانند حال و هوای مه‌آلود زیر تور سفید بهتر است. یعنی ول کنی بروی توی خودت. یعنی فقط دست از سرت بردارند. راضی بشوند که بروند. زودتر و تندتر. می‌گویی می‌مانم. اما نمی‌مانی. می‌گویی یک روزی اما هیچ روزی نیست. و من دیگر همه‌ی قواعد این بازی را یاد گرفته‌ام. آن قدر که چشم بسته بازی می‌کنم. شاید یک روزی تور سفید را روی سر تو هم کشیدم. روزی که نشود یک پا را روی یک تخته گذاشت و پای دیگر را روی تخته‌ای دیگر و نهری این میان روان باشد. روزی شاید برسد که من مهره‌ی این بازی نباشم. توی یارکشی با هم این سوی خط باشیم. اما حالا و تا آن وقت من با این بازی یک نفره خوش‌‌خوشانم است. می‌دانی مثل چیست؟ مثل حلزون امروز که داشت روی سنگ پله‌ها خودش را می‌کشاند و نشاند مرا کنارش تا همین طور خیره نگاه کنم. این مال خودم بود. مال خود من بود. حتا حالا که می‌نویسم‌اش می‌دانم که هیچ وقت نمی‌توانم کشش چسبناک بدنش را و نسبتی را که با سنگ ریزه‌ی روی کف پله داشت تا بشود فهمید چند میلی‌متر جلو رفته، نشان بدهم.
فکرش را که می‌کنم می‌بینم نباید مفت و مجانی هر تجربه‌ای را شریک شد. تجربه‌های ناب آدم‌ها خیلی ارزش دارند. تور سفید تور است که باشد، دیدن‌اش به این سادگی‌ها نیست. خسته‌ام. به اندازه‌ی همه‌ی دیوانه‌گی‌هایم خسته‌ام. آن قدر که می‌توانم تمام زمستان را بخوابم و بیدار نشوم. با صدای هیچ زنگی و دق‌البابی. دست‌های نرم و سفید و کوچکِ وفاداری را میان دست‌هایم بگیرم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و خیالم راحت باشد که زیر تور سفیدم به این راحتی دیدزدنی نیست.
.
.