Thursday، February 05، 2009

آیه‌های شهر مرده 10

.
می‌دانی دنیا خیلی بی‌رحم است. همین دنیا با همین سیر بی‌رحمانه‌اش وادارت می‌کند به خودخواهی. بعد برای این‌که این خودخواهی که قدم بعدی‌اش خودشیفته‌گی‌است، کامل شود؛ وامی‌داردت به نقد و ارزش‌گذاردن روی رفتارهای دیگران بعد یک چیزی می‌چرخد و تو توی‌اش می‌چرخی هی نقش و رنگ عوض می‌کنی و سرخورده می‌شوی. به آدم‌های بی‌مسئولیت و رفتارهای نه چندان از نظر تو درست، گیر می‌دهی و درست چند وقت بعد خودت می‌شوی آن‌ها و فکر می‌کنی کی این حق را به تو داد که قضاوت کنی و وجدان‌ات جوری سقلمه‌ات می زند که از خودت بدت بیاید و سنتزش می‌شود باز همان خودخواهی-شیفته‌گی... این چیزی که دقیقن توی ذهن من است، از این چیزی که نوشتم خیلی پیچیده‌تر است. خیلی.
.

Tuesday، February 03، 2009

جزیره‌ی من و جزیره‌ی بقیه

.
ببین قضیه‌ی  طولانی شدن این صحبت درباره‌ی لاست برمی‌گردد به این موج تازه‌ی «نوستالژی‌گری عملی» این روزها. نوستالژی عملی برمی‌گردد به خیلی سال قبل. آن وقت‌ها خود واژه‌ی نوستالژی به آدم‌ها یک فیلتری از روشن‌فکری می‌افزود و رنگ و لعابی به آدم‌ها می‌داد که خاکستری بود با انبوه موهای بلند و لباس‌های ژنده ( نه صد در صد اما لباس‌ها یک جاهایی پارگی داشت یا دست‌کم  به زور ریش‌ریش شده بود) و احیانن کیفی هم بر دوش داشت و ... و از واژه‌ی نوستالژی خوب استفاده می‌کرد. بعدترک خیلی‌ها نسبت به این کلمه حساسیت کهیرگونه‌ای پیدا کردند همان‌گونه که به روشن‌فکر و سانتی‌مانتال و رمانتیک و ... تا به امروز فرهیخته و این‌ها که حتا مثل فحش می‌ماند. می‌بینی چه موجی از کارتون‌ها و موزیک‌ها و ... درست شده است؟ اسم نوستالژی بد است اما به شکل عملی خیلی فعال است. خب برگردیم به سریال لاست خودمان. جواب من طول کشید چون از اول دیدن این سریال  نوستالژی‌ِ یک سریال دیگر در من زنده شد: جزیره‌ی اسرارآمیز. همانی که ژول ورن نوشته بودش. یکی از سریال‌های محبوب دهه‌ی شصت با بازی عمر شریف در نقش کاپیتان نمو. و خب به نظر من لاست از روی دست این سریال کم دید نزده است. دلیل هم دارم که اگر خواستی به جای‌اش می‌گویم.
تو در حرف‌هایت مدام داری از قسمت‌ها و تکه‌هایی در حد دو یا سه تا پنج دقیقه حرف می‌زنی که همه‌ی آن‌ها من را هم لرزلندند و زبان‌ام را هم گاز گرفتم. اما همه‌ی یک اثر با این جزئیات خارق‌العاده شناخته نمی‌شود. اصلن همین دلیل ضعف لاست است. شخصیتی مثل دزموند در آن انبوه آدم‌های رنگ وارنگ و عجیب غریب گم می‌شود. داستان خوب دارند؛ باشد قبول. اما این که هول شدن ندارد. می‌دانی برای من لاست هجوم بود. یک هجوم بی‌رحمانه از دریچه‌ی هفده اینچ مانیتورم. بستن فکر و ذهن و خلاقیتم و بردن من تا مرز باور خرافات و دروغ‌های علمی. وقتی گفتم ژول ورن برای این بود که او تنها تا حد واقعیات علمی پیش رفته بود وارد متافیزیک و خرافات و  این‌ها نشده بود. می‌دانی اگر تیم برتن با همان مختصات خودش لاست را می ساخت برای من بسیار دل‌پذیرتر بود. باید بگویم که مدیوم سینما با تلویزیون فرق می‌کند. تلویزیون دارد می آید توی خانه‌ات. توی حریم‌ات، محل امن‌ات باید چیزی را دید که چشم عادت به دیدن‌اش را دارد. باور می‌کند و ... نمی‌دانم پاریس تگزاس را دیدی یا نه، اما فکر می‌کنم بیابان‌گردی‌های تراویس توی پاریس تگزاس هیچ وقت توی صفحه‌ی کم عرض تلویزیون آنی نشود که ویم وندرس ساخته و نشان داده. از سینمای وطنی مثال بزنم: همین روبان قرمز حاج‌آقا!(حاتمی‌کیا)- که تنها فیلم این آدم است که من دوست‌اش دارم، زیاد- توی سینما روی پرده فیلم دیگری بود تا توی تلویزیون. تیزهوشی ِبعیدِ کارگردان‌اش هم این بود که فیلم را واید-اسکرین گرفته بود. لاست شاید روی پرده‌ی سینما خیره‌ات کند اما توی تلویزیون کارکردی ندارد.
بعد هم یک چیزی من را اذیت می‌کند و آن هم fate است. از فصل اول و  قسمت اول این کلمه به هر شکل توی این سریال به آدم حقنه می‌شود. مثل سینمای معناگرای خودمان می‌ماند. نگاه‌های اسرارآمیز، دیدن ارواح و ... قبول کن که به مرز خرافات نزدیک می‌شود.
اما، اما باز هم می‌گویم که آن بخش اول را نباید ندیده گرفت. لاستِ من همان جزیره‌ی اسرارآمیز بود.
.
.
پ.ن: من هنوزاهنوز با پست الکترونیکی متن‌هایم را این‌جا می‌چسبانم به دلیل سرعت پایینی که بلاگر را باز نمی‌کند. غزض این‌که: اگر نمی‌شود ویرایش‌ کنم یا فونت‌ها را مرتب و یک‌نواخت کنم و این‌ها، به بزرگ‌بودن خودتان و به ای‌دی‌اس‌ال‌هاتان ببخشید.



Sunday، February 01، 2009

یکشنبه ساعت شش و پنجاه دقیقه‌ی عصر:

.

یکشنبه ساعت شش و پنجاه دقیقه‌ی عصر:

.

مستند روز خون را که کاوه مظاهری برای شبکه‌ی چهارم تلویزیون ساخته بود دیدم. با شرایطی که تلویزیون دارد، کار خوبی بود. منظور از شرایط هم این است که خیلی باید صاف و مستقیم روی خط حرکت کرد و دائم دستمالی در دست داشت برای ... پاک کردن آلوده‌گی‌های احتمالی! کاوه تا حد امکان این کار را نکرده بود و فکر می‌کنم سبک خاص خودش را هم حفظ کرده بود. حالا دیگر می‌شود گفت که کاوه مظاهری دارد صاحب خرده‌ریزهای شخصی‌ای در فیلم‌های کوتاه و مستندش می‌شود. سفره‌ی ساده روی زمین و خانواده و حرف‌های‌شان و کلن تصویری که کاوه از یک خانواده‌ی متوسط ایرانی می‌دهد که رویه‌ی شادی هم دارد یک جاهایی در ناخودآگاه کاوه بیرون می‌زند.(وارد بحث‌های شخصی نمی‌شوم. کاوه خودش می‌فهمد و نباید مقابل این کارکرد غریزی ذهن‌اش بایستد). کار صدا در ابتدای همایش که سرود ملی را با یک تم دیگر اور‌لپ کرده یا این که به جای نریشن‌های تخت و یکنواخت گذاشته بازی‌گران‌اش(واقعن ازشان بازی گرفته بود. مخصوصن مرد تالاسمیک.) حرف بزنند و او خودش تصاویری نشان دهد که کارکرد استناد و شاهد را به عنوان فکت در سینمای مستند داشته باشد. کیسه‌های خون در سبدهایی مثل سبدهای خرید سوپرها و دستگاه بارکدخوان و مردی که پشت دستگاه نشسته بود، برای من تداعی فروشگاه زنجیره‌ای خون می‌کرد که چیدمان عالی تصاویر باعث‌اش بود. دیالوگ‌های مرد تالاسمیک درباره‌ی پوشیدن کت و شلوار عالی بود. عالی و برای ما که نمی‌دانستیم قرار است کجا برود، وقتی توی همایش می‌بینیم‌اش و بعد آخر فیلم توی ماشین دوباره از کت و شلوار می‌گوید، ارجاعات بی‌نظیری دارد از تضاد این تکلف و بیماری. شیطنت‌های کاوه که خب قبل‌تر در مستند واکسینما دیده بودم موقعی که مرد تالاسمیک احمدی نژاد را بغل می‌کند و می‌بوسد و بعد دیالوگی که زن‌اش می‌گوید بیا بریم با احمدی‌نژاد عکس بیاندازیم هم  جالب است.

کار خوب دیگر که کاوه در واکسینما هم کرده بود، ندادن افسار خودش به دست آدم  مشهور فیلم است. آن‌جا خود علی واکسی بود و این جا – باز هم با توجه به شرایط تلویزیون- سلطان اهداء خون، آقای دکتر شیخ‌الاسلامی که بابت این خون دادن‌های زیادش معروف شده و می‌توانست با پرحرفی‌ها و نشان‌دادن‌های بیش از اندازه مسیر فیلم را منحرف کند.

فیلم اما معلوم است که خیلی با سرعت جمع شده است. صحبت از بهمن هشتاد و هفت است یعنی همین روزها. کار به سرعت هم ایرادهایی دارد. فارغ از سفارشی بودن یا نبودن یک کار، برای کارگردانی که می‌خواهد دنیای شخصی خودش و نگاه شخصی خودش را داشته باشد لزوم بیش‌تری به دقت و فکر  در کار  حس می‌شود. ضمن این که خلاقیت و ایده‌های نو و بکر است که همیشه توی زمان‌های فشرده و  تحویل‌های فوری به کار می‌آید. تکه‌ی صد ثانیه‌ای کیارستمی در مجموعه‌ی بزرگ‌داشت صد ساله‌گی سینمای دنیا را به خاطر بیاوریم، همان نیم‌رو و دیالوگ‌های خارج از قاب‌اش.

.

.

پانوشت شخصی: برای من که هیچ‌وقت نتوانستم یا نشد بسازم، وقتی هم‌شهری فیلم می‌سازد انگار  آرزوهای سرکوب شده‌ام دارند زنده می‌شوند. خوش‌اش نمی‌آید اگر بگویم تمامِ وقتِ دیدن فیلم‌اش یک گره لعنتی از خوشی توی گلویم بود. پس نشنیده بگیرید.

.





Sir Michael Philip "Mick" Jagger



Anybody seen my baby

Anybody seen her around

.

.

Anybody seen her around

Lost, lost and never found

I must have called her a thousand times

Sometimes I think she's just in my imagination

Lost in the crowd
.