شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

باز از سر

.
سی و اندی سال گذشت تا از پیچیده‌گویی و استعاره برسیم به اشارات مستقیم و بی‌واسطه، شاید سه روز کافی بود تا دوباره شبْ کنایتی باشد از ظلم و دیکتاتوری و گل لالهْ نشانی از خون قرمزجوانان وطن. این بار نهال‌های کوچک سبز امید هم مضاف شد.
.

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

اتوپیا



.
رفتم و به زور پیدایش کردم. اسم‌اش منطقه‌ی بی‌طرف بود. هنوز هم هست انگار. اما آن وقت‌ها که بچه بودم از معلمم سئوال کردم و گفت که مال کسی نیست. یعنی چیزی هم ندارد که کسی بخواهد سرش دعوا کند. صحرای لم یزرعی که ... این‌ها را نمی‌گویم الان.
دی شب به این قطعه زمین فکر می‌کردم و نسلی که یک شبه، همان شبی که تا صبح بیدار بود و هی روی صفحه‌ی فیس بوک و توییتر و 7rooz ریفرش می‌کرد، جهید و رشد کرد و بالغ شد. به این قطعه زمین فکر می‌کردم و نسل گودری و از لحاظ‌هاشان. به این منطقه‌ی بی‌طرف فکر می‌کردم و دهه‌ی شصتی‌های نازنین که این یکی دو ماه چقدر خوب فهمیدیم‌شان و دل بردند. به کتاب‌ها و به فیلم‌ها و به عکس‌ها و موزیک‌ها و همه‌ی چیزهای خوب دنیا که بشود توی چمدان با خود خِرکش کنی و ببری توی یک منطقه‌ی بی‌طرف. به صحرای لم‌یزرعی که سبزش کنی. آن‌قدر سبزش کنی که خاطره‌های سرخ و سیاه این چند وقت پاک شود. بعد بگویی بقیه هم بیایند. بقیه که می‌گویم یعنی همه‌ی آن‌های دیگری که پخش‌اند توی دنیا. دست رضا قاسمی و سردوزامی و ساقی و گوگوش و ابراهیم گلستان و فرسی و بهروز وثوقی و ... خیلی‌های دیگر را از آن طرف بگیری و بیاوری و از این طرف هم میرحسین و شیخ و مهرجویی و کیارستمی و حتا بهاره رهنما را- که شاید دیگر نتواند روز خوش ببیند- را با شرط این که هیچی را از شور به در نکنند یا به زبان امروزی‌تر نسبی‌نگر باشند، جمع کنیم و خوش و خرم با هم زندگی کنیم.
حالا از همین دیشب دارم فکر می‌کنم اسم این کشور را چی بگذاریم؟
پرچم‌اش چه رنگی باشد؟
حکومت‌اش؟
و باز همه چیز از نو ...
.
.