Friday، September 04، 2009

خراباتی

.
جمعه‌ی کش‌داری است. مثل آرامش قبل از طوفان می‌ماند. ترجیح می‌دهم به طوفان فکر نکنم. آرامش را دریابم. قرمه سبزی می‌قُلد. تو آرام گوشه‌ای نشستی و داستان دیگری از دکتروف می‌خوانی. دخترک سیمز بازی می‌کند. هی آدم می‌سازد؛ دخترهای رنگ و وارنگ و هی عاشق‌شان می‌کند، لباس تن‌شان می‌کند، وسایل خانه می‌خرد، خدمت‌کار می‌آورد که خانه‌شان را تمیز کند و غذاهای انترسان درست می‌کند. کاری به کارش ندارم. بگذار خوش باشد. بگذار نداند و نخواند چیزهایی که من همین حالا خواندم و دانستم، عکس‌هایی که باز دیدم. رد می‌شوم از کنارش و طاقت نمی‌آورم: برای خونه‌ت کتاب‌خونه نمی‌خری؟
- یادم رفت.
چکار کنم؟ چکار کنم که به زندگی برگردم؟ بروم خورش را با قاشق چوبی زیر و رو کنم؟ دست‌شویی را وایتکس بریزم و بعد حمام کنم و بیایم بیرون خیلی شاداب، سیگاری بچزانم و پا روی پا انداخته داستان جدیدم را ادامه بدهم. نه این‌ها هیچ رقمه رقم ِ من نیست. یعنی این، من نیست. من همین‌طور بی‌حال و بی‌حوصله مثل همین بعداز‌ظهر جمعه، کش‌دار و راکد می‌نشیند. خیلی همت کند برنج را خیس کند و دوباره برگردد. خیلی بخواهد برگردد به زندگی «بهار63» مجتبا پورمحسن را که با دهانی باز روی زمین افتاده، می‌خواند که انگار همان «خروس» باشد که تیرماه بَرَش‌گرداند به زندگی. تنها نَفَس ادبیات است که حق است. این را هر روز بیش‌تر می فهمد. چه سه‌شنبه و چه جمعه.
.

Thursday، September 03، 2009

نوشتن همین و تمام ِزندگی

.
او[مارگریت دوراس] همیشه در لبه‌ی ننوشتن قرار دارد، در مرز دست کشیدن از همه چیز، از کلمه، از زندگی. ولی نه، با این وصف به زندگی ادامه می‌دهد، می‌نویسد. همه چیز را دوست دارد، همه چیز، تمام عالم، صدف دریایی را به حد جنون، گردش دیروقت شبانه در حاشیه‌ی رود سن، تا پل نوئی، و بعد در بازگشت تا محله‌ی نتردامِ پاریس.
همان عشق/یان آندره‌آ/قاسم روبین/نشر نیلوفر

.



راه رفتن روی لبه سخت است، حتا وقتی دست‌هایم را گرفته باشی. دوسال تمام دارد می‌شود که لبه، کف پاهایم را مثل تیغی تیز بریده. چقدر شده بود که حتا قدمی هم تا میان جاده‌ی لغزان از باران برداشتم، بوق کامیون ترساندم یا «دخترک چه می‌شود؟» یا فکر آن خورشیدی که فردایش بی‌پس و پیشی باز می‌تابد... یادم هست روزهای شادِ غیر، غیر از من و تو، ما. روزهای خفه شدن صدا میان بالش. خوب بود که همه را نوشتم.
حالا الان که شده، انگار توی خلاء هستم، هستیم. من و تو. باید دوباره از نو شروع کنیم. نوشتن را و ساختن را و زندگی را. نمی‌دانم از چیست این شهوت زندگی. از سال‌هایی که رفته‌اند یا از امیدی که برگشته است.
آدم چقدر حقیر است وقتی آن زن هفتاد ساله‌ی ناخن قرمزِ موطلایی را ریشخند می‌کند...
.

Tuesday، September 01، 2009

به خودم آفرین گفته بودم

.
خنده‌دار این است که می‌خواستم امسال کنکور بدهم و در یکی از رشته‌های علوم انسانی دوباره درس بخوانم. خیلی مصمم.
.