سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

شِکری که خوردم

.

این‌جا ایران، مسافرت با هواپیما مثل چکاندن ماشه‌ی رولت روسی می‌ماند.

ببخشید فراموش کردم که رسانه‌ها دیگر نباید درباره‌ی سفرهای هوایی بنویسند.
اعتراف می‌کنم: اشتباه کردم و دیگر تکرار نمی‌کنم، مادر نیستید که بدانید. آخر دخترم الان توی هواپیماست و من این‌جا از دل‌شوره نزدیک به مرگ‌ام و نوشتن تنها علاجم بود...
.
.
.
بعدنوشت: بله خب رسید. هواپیماسواری از اتفاقات بزرگ زندگی بچه‌ها محسوب می‌شد و حالا رولت روسی؟
و
محض لب‌خند احتمالی:صبا از فرودگاه کیش زنگ می‌زند:«مامان نگران نباش اگه توپولوف باشه من سوار نمی‌شم و اون‌قدر توی این فرودگاه می‌شینم که آژانس بگیرم بیام!»
.

۵ نظر:

نمی‌دونم گفت...

سپینود جان خیر باشه... خبر سلامت رسیدنش رو هم بنویسی ها. من مادرم و می فهمم

کتایون گفت...

اون قبلی هم منم ببخشید
:)

مهتا گفت...

آه..

ماه گیر پیر گفت...

با آژانس مطمئن تره

Mohsen گفت...

tabrik